#شاه_شطرنج_پارت_311
خانه او، نه خانه ما. همان خانه اي که از آن رانده شده ام. از جايم تکان نمي خورم.
-بلند شو سايه. الان وقت لج کردن نيست. ديگه نميشه تنها بموني.
بودن با او نهايت آرزوي من است اما، از آن خانه خاطره خوبي ندارم. خصوصا با وجود مادرم!
زير لب مي گويم:
-تو بيا اين جا. من تو اين خونه راحت ترم.
از جايش بلند مي شود و کنار من مي نشيند.
-اين جا واسه من دوره. من بايد مراقب پدرم و آوا و مادرش هم باشم. روزي چند بار اين مسير رو بيام و برم؟ اونم تو اين شلوغي، با اين ترافيک.
به شکم برجسته ام نگاه مي کنم.
-مي ترسم حرمت خونت شکسته بشه.
با کلافگي شقيقه اش را ماساژ مي دهد. بازويم را مي گيرد و مرا به طرف خودش مي چرخاند.
-ببين، الان وقت اين حرفا نيست. من مي دونم که تو هيچ وقت به سلامتيت اهميت نمي دي. مي دونم وقتي پاي کار در ميون باشه همه چي يادت مي ره ولي به اين بچه فکر کن. مي دونم که تو هم به اندازه من دوسش داري. دلت مياد سر مرگ و زندگي اون قمار کني؟
به يقه پيراهن قهوه اي اش خيره مي شوم. با ملايمت تکانم مي دهد.
-در اين که اختلافات و دلخوريامون زياده، هيچ شکي نيست، ولي در حال حاضر اولويت من سلامتي شما دو تاست. مشکلاتمون رو مي ذاريم واسه بعد از به دنيا اومدن اين بچه. قبوله؟
دلم به بازگشت به آن خانه راضي نيست. چشمانم را بالا مي کشم و به مردمک هاي روشنش خيره مي شوم.
romangram.com | @romangram_com