#شاه_شطرنج_پارت_310
رو به اميرحسين مي کند.
-استرس رو از زندگيش حذف کنين. با اين طپش شديد قلب دچار مشکل ميشه.
برايم دارو مي نويسد و ادامه مي دهد:
-استرس و هيجان ممنوع. چربي و نمک ممنوع. سرپا ايستادن به مدت طولاني ممنوع. هرگونه تغيير رنگ يا سوزش در ادرار، سرگيجه، سردرد مداوم، درد شکمي، تاري ديد و ورم دست و صورت مي تونه علايم پره اکلامپسي « مرحله قبل از مسموميت حاملگي » باشه. اگه حتي يکي از اين علامتا رو داشتي سريع خودت رو به دکتر برسون.
آه مي کشم. فاتحه شرکت خوانده شد!
تا خانه در سکوت رانندگي مي کند. مي دانم هرگونه اصرار براي رفتن به شرکت بي فايده است. کتش را در مي آورد و روي مبل مي اندازد. گرفته است؛ خيلي زياد. آرام مي گويم:
-امير من حالم خوبه به خدا
نگاهم مي کند اما حواسش به من نيست. او هم مي نشيند. موبايلش را از جيبش در مي آورد و توي دستش مي چرخاند.
-از اين به بعد بيشتر استراحت مي کنم. قول مي دم.
باز هم نگاهم مي کند. باز هم حواسش نيست!
با استرس دستم را روي شکمم قفل مي کنم. هيچ توجيهي، هيچ دليلي، براي اين که قانعش کنم، ندارم! صدايش هم گرفته!
-بيا بريم تو اتاق.
با تعجب نگاهش مي کنم.
-کمکت مي کنم چمدونت رو ببندي. برمي گرديم خونه من!
romangram.com | @romangram_com