#شاه_شطرنج_پارت_317
-اما، اين سايه خطرناکي که ميگي، يه وقتي بزرگ ترين تفريحش خوندن شعراي حافظ بود. همين آدم بي احساس که ميگي، واسه غمنامه سياوش اشک مي ريخت. اين دختر ترسناک، تا غذاي گنجيشکا و گربه ها رو نمي داد، لقمه به دهنش نمي ذاشت. اين بچه، تا گلاي باغچه رو سيراب نمي کرد نمي خوابيد. اين سايه بي عاطفه، سه شب تا خود صبح رو سر برادر مريضش نشست و دستمال خيس رو پيشونيش گذاشت. اين سايه بي رحم، ساعت ها، تو گرما و سرما، تو حياط، منتظر پدرش مي ايستاد. فقط به عشق اين که اولين کسي باشه که به بهش خسته نباشيد ميگه. اين دختر بي محبت، با وجود همه بچگيش، واسه نامزدش غذا مي پخت که وقتي از دانشگاه برمي گرده با يه سفره خوش آب و رنگ سورپرايزش کنه. همين سايه، همين آدم، همين دختر، که از آدما راحت مي گذره، وقتي من چمدونمو بسته بودم و داشتم مي رفتم، به پام افتاد. التماسم کرد. ضجه زد. واسه زندگيمون، واسه حفظ خونوادمون، زار زد اما من ازش رد شدم. ازش گذشتم، بدون اين که به بلايي که به سر روح حساس و شکننده و دخترونش ميارم، فکر کنم!
سکوت سالن را فرا مي گيرد.
-اين دختر، همين که اين جوري ازش گريزوني و واسه طلاق دادنش لحظه شماري مي کني، يه روزي جز بنده هاي مقرب خدا بود. اتاقش هميشه بوي ياس مي داد. بدون هيچ گلي، بدون هيچ عطري، هميشه سجادش معطر بود. گاهي اون قدر تو مناجاتش غرق مي شد که شک مي کردم نکنه خود خدا نشسته رو به روش که اين جوري مسخ شده.
باز هم سکوت.
-اين بچه سياه روز من که تو از خونه بيرونش مي کني، چشم و چراغ پدرش بود. دردونه برادرش بود. افتخار من بود. هوش و استعدادش زبانزد يه شهر بود. کسي جرات نداشت از گل نازک تر بهش بگه. کسي جرات نداشت چپ نگاش کنه.
سکوت! سکوت، طولاني تر از هميشه.
-زندگي اين بچه رو من سوزوندم. من همه چيشو ازش گرفتم. مادرش رو، پدرش رو، برادرش رو، نامزدش رو، آبرو و نجابتش رو، تمام باورا و اعتقاداتش رو، احساس و عاطفش رو! من کشتمش. من نابودش کردم. من يادش دادم که از آدما، حتي از بچش، راحت بگذره. معلم بي عاطفگيش منم. من يادش دادم احساسش رو له کنه و بشه ايني که هست.
آه بلندي مي کشد.
-واسم عجيبه که داري يه بي گ*ن*ا*ه رو مجازات مي کني. اوني که بايد تقاص پس بده منم. اوني که بايد از اين خونه رونده بشه منم. گ*ن*ا*هکار اصلي، مقصر اصلي، خطرناک اصلي، بي عاطفه اصلي منم! دخترم رو به آتيش گ*ن*ا*ه من نسوزون. مي خواي طلاقش بدي؟ باشه، بده، اما عذابش نده. چون سايه، يه خدايي داره که عجيب مراقبشه. عجيب هواشو داره. عجيب رو اين دختر تعصب داره. مواظب اون خدا باش. شايد ندوني اما در واقع مسبب حال و روز من و پدرت سايه نيست. خداي سايه ست. گول اين قهر ظاهري رو نخور. اون طناب محکم، شايد به مو برسه اما پاره نميشه. سايه من، از هر کي ببره، از خدا نمي بره. بترس از اون روزي که دوباره به اون طناب چنگ بزنه. بترس از اون روزي که آه بکشه. بترس! چون بعيد نمي دونم که از همون آه، قيامت برپا شه!
گوش مي کنم. منتظرم. منتظر يک حرف از جانب اميرحسين. يک تصديق، يک عقب نشيني، اما سکوت ... فقط سکوت!
انگار مادرم هم منتظر است. چون صداي جا به جا شدن دمپايي اش را نمي شنوم؛ اما باز هم سکوت ...
مادر نااميد مي شود؛ من هم. از جا بلند مي شوم. دستم را به ديوار مي گيرم. بايد بروم. بايد بروم. چون مي دانم توي اين خانه، يک مهره سوخته ام.
لباس مي پوشم. موبايلم را توي جيب مانتويم مي اندازم. شالم را با بي قيدي دور گردنم مي پيچم و مي روم. اميرحسين روي مبل نشسته. توي تاريکي، بدون هيچ لامپي، چراغي، روشنايي. وجودم به تلاطم مي افتد. از کي ديدنش اين قدر عذاب آور شده؟ دقيقا از کي؟
به محض ديدنم از جا بلند مي شود.
romangram.com | @romangram_com