#شاه_شطرنج_پارت_308
-يه کاري نکن در اين يکي شرکتت رو هم تخته کنم.
دستم را روي شکمم مي گذارم.
-به خدا حالش خوبه. تکوناش منظمه. هيچ مشکلي نداره.
داد مي زند.
-سايه!
جا مي خورم و عقب مي روم. دندان هايش را روي هم فشار مي دهد و در حالي که سعي مي کند تن صدايش را پايين بياورد مي گويد:
-بچه حالش خوبه، باشه ولي تو چي؟ تنت عين کوره ست. سر لپات گل انداخته. پاهات ورم غير عادي داره. درداي مشکوک داري. ديشب تا صبح تو خواب ناله کردي. حالا بازم بگو شرکت، جلسه، کار!
جرات ندارم بيشتر از اين مخالفت کنم. سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-باشه ولي به شرطي که بعدش اجازه بدي برم سر کارم. از فکر و خيالش ديوونه ميشم.
از نفس هاي عميقي که مي کشد اوج عصبانيتش را مي فهمم. انگشت اشاره اش را به طرفم مي گيرد و مي گويد:
-تو در شرايطي نيستي که واسه من شرط بذاري. پاشو لباس بپوش.
****
romangram.com | @romangram_com