#شاه_شطرنج_پارت_307

-جريان چيه که اين يخچال تو هيچ وقت خالي نميشه؟ من اين ميوه ها رو واسه خودم مي خرم؟ اصلا غذا مي خوري؟
مي نشينم. حتي اگر بداخلاق باشد، باز اين توجهاتش مي چسبد.
-بيشتر بيرون غذا مي خورم. معمولا صبح که مي رم، شب بر مي گردم.
سرش را تکان مي دهد و مي گويد:
-بله، خبر دارم.
او هم مي نشيند و براي اولين بار، به صورتم نگاه مي کند. چشمانش تنگ مي شوند.
-چرا اين قدر صورتت قرمزه؟ هنوز درد داري؟
دستم را روي گونه ام مي گذارم و مي گويم:
-نه، شايد به خاطر حمومه.
به فکر فرو مي رود.
-صبحونت رو بخور. بايد بريم دکتر.
با من و من مي گويم:
-ساعت نه جلسه داريم. بعدش بريم. باشه؟
چنان تند نگاهم مي کند که صدا در گلويم خفه مي شود. خم مي شود و با عصبانيت مي گويد:

romangram.com | @romangram_com