#شاه_شطرنج_پارت_306

دستم را مي گيرد و جسم سنگين شده ام را به طرف خودش مي کشد. دوباره در آ*غ*و*شش جا مي گيرم.
-تو نمي خواد به اين چيزا فکر کني. فعلا مراقبش باش که سالم به دنيا بياد.
فقط به فکر سلامتي بچه است، فقط بچه.
آه مي کشم.
-حواسم هست.
لبش را به موهايم مي چسباند.
-نه نيست. از اين به بعد لازم باشه تو خونه حبست مي کنم. به نظر نمياد عواقب اين دردا زياد خوب باشه.
زمزمه مي کنم:
-بچه حالش خوبه. کسي که درد مي کشه منم نه اون.
بازوانش را محکم به دورم مي پيچد. باز خنده از صدايش پيداست.
-خوب نيست آدم به بچه خودش حسودي کنه.
دردم را فهميده اما درمان را دريغ مي کند!
سرم*س*ت از يک خواب آرام و پر از امنيت، بدنم را مي کشم و روي تخت مي نشينم. اميرحسين نيست اما سر و صدايي که از بيرون مي آيد، خيالم را از بودنش راحت مي کند. بوي شامپويي که در اتاق پيچيده خبر از حمام رفتنش مي دهد. من هم سريع دوش مي گيرم و از اتاق بيرون مي زنم. مثل هميشه حوله را دور گردنش انداخته و صبحانه را آماده کرده. با لبخند سلام مي کنم. با جديت جواب مي دهد.
تکه ناني توي دهانش مي گذارد و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com