#شاه_شطرنج_پارت_304

با تعجب نگاهش مي کنم.
-مي دوني؟
دستي به موهايش مي کشد و مي گويد:
-درسته که گفتي ممکنه يکي عين مادرت باشي ولي من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم همچين فکري در موردت بکنم. البته اين دليل نميشه که حواسم به کارا و رفت و آمدات نباشه.
دستم را بين سينه او و صورتم مي گذارم.
-خدا رو شکر که حداقل تو اين يه مورد بهم اعتماد داري.
داغي نفسش را حس مي کنم.
-ولي بازم دليل نميشه که هر چند وقت يه بار اين همه مرد رو تو خونت راه بدي.
از اين که هنوز روي من حساسيت دارد غرق خوشي مي شوم.
-خب مکان نداشتيم. مجبور بوديم جلساتمون رو اين جا تشکيل بديم. از اين به بعد به شرکت محدودش مي کنم. خوبه؟
جواب نمي دهد. سرم را بلند مي کنم و مي گويم:
-خوبه؟
تنش را کمي بالا مي کشد و به تخت تکيه مي دهد. رو به رويش مي نشينم؛ چهار زانو.
-هدفت از تاسيس اين شرکت چيه؟ دوباره واسه کي خواب ديدي؟

romangram.com | @romangram_com