#شاه_شطرنج_پارت_303

طعنه کلامش را مي گيرم. از همه چيز خبر دارد، جز به جز! آرام مي گويم:
-چاره اي نداشتم. مجبور بودم. بدون نيرو نمي تونستم کاري انجام بدم.
در چشمانم مي نگرد. آزردگي را از نگاهش مي خوانم.
-و تنها نيرويي که تو اين شهر پيدا کردي پويا بود. درسته؟
باز کمرم تير مي کشد.
-خودش پيشنهاد داد. منم دستم بسته بود. آدم غريبه از ماه اول پول مي خواد. حقوق مي خواد. بيمه مي خواد ولي يکي مثل اون باهام راه مياد.
پوزخند مي زند.
-خوبه. مهربون شده، حمايت مي کنه، رفاقت مي کنه؛ اونم الان، تو اين شرايط.
پوزخندش صدادار مي شود.
-چقدر از اين آدماي خير که هيچ هدفي به جز کمک کردن ندارن، خوشم مياد. مرتب هم به خونت سر مي زنه. اين همه فداکاري، از مردي مثل پويا، کاملا قابل درکه.
نگاهم را به گردنش مي دوزم. از اتهامي که ممکن است متوجهم شود مي ترسم.
-بين ما هيچي نيست امير. فقط همکاريم.
نفس عميقي مي کشد و مي گويد:
-مي دونم.

romangram.com | @romangram_com