#شاه_شطرنج_پارت_301

-نه، فقط ...
نيم خيز مي شود.
-فقط چي؟
نگاهم را از چشمانش مي دزدم.
-هيچي. فقط جام راحت نيست.
صورتم را لمس مي کند.
-چ يکار کنم که بهتر شه؟
مگر اين غرور رهايم مي کند؟
هيچي. الان خوبه.
دراز مي کشد. همان طور طاق باز، چشمم را مي بندم. لعنت به اين عطر ديوان. تا عمر دارم از اين عطر متنفر خواهم بود. دوباره چشم باز مي کنم. آرام به سمتش مي خزم و سرم را روي بازويش مي گذارم. دستش را از زير سرش بيرون مي آورد و با مکث روي بازويم مي گذارد. خنده را در صدايش حس مي کنم.
-الان جات خوبه؟
من هم مي خندم. غرور را لگد مي کنم و سرم را روي سينه اش مي گذارم.
-الان بهتره!
بوي ياس مي پيچد. ما ياس نداريم! به گلدسته نگاه مي کنم. چراغ ها چشمک مي زنند. خدا مي خندد.

romangram.com | @romangram_com