#شاه_شطرنج_پارت_300

-خيلي وقته!
سرش را مي چرخاند. برق چشمانش را مي بينم.
-پس چرا به من نگفتي؟ با کي لج مي کني؟
تنم را به سمتش مي کشم.
-فکر مي کردم طبيعيه!
پوف بلندي مي کند و مي گويد:
-يه جوري بخواب که کيسه کمرت رو گرم کنه.
من گرماي آ*غ*و*شش را مي خواهم.
-اين جوري دردم کمتره.
-باشه، پس بخواب.
خواب؟ هـــــه، خواب!
به نيمرخش خيره مي شوم. نگاهم نمي کند اما آرام آرام صورتش به خنده باز مي شود. سنگيني نگاهم را حس کرده. دنبال بهانه مي گردم براي نزديک تر شدن. کمي جا به جا مي شوم. آهسته مي گويد:
-چيزي مي خواي؟
آري، تو را!

romangram.com | @romangram_com