#شاه_شطرنج_پارت_299
-سلام. خوبي؟ ببين من امشب خونه نمي رم. ميشه لطف کني و بري خونه من؟
-...
-مي دونم ولي جرأت نمي کنم آوا رو باهاش تنها بذارم.
-...
-ممنونم. مرسي.
گوشي را روي ميز کنار تخت مي گذارد. نفس کشيدنم راحت مي شود. دوباره اشک هايم را پاک مي کند و مي گويد:
-ديگه گريه نکن. باشه؟
سريع، با پشت دست اشک از صورتم مي زدايم. لبخند کمرنگي روي لبش ظاهر مي شود. برمي خيزد و چراغ را خاموش مي کند. پيراهنش را در مي آورد و کنارم دراز مي کشد. قلبم طاقت اين همه هيجان را ندارد. دستم را روي کمرم مي گذارم و نگاهي به فاصله بينمان مي کنم. هنوز زياد است! صدايش را مي شنوم.
-بهتري؟
نيستم. تا وقتي اين فاصله برداشته نشود، نيستم. به پهلو مي خوابم.
-خوب مي شم.
دستانش را زير سرش گذاشته.
-چند وقته اين جوري مي شي؟
فکر مي کنم. چند وقت است؟ درست از وقتي که ترکم کرد!
romangram.com | @romangram_com