#شاه_شطرنج_پارت_297

سردي و بي تفاوتي از چشمانش رفته و جاي آن را نگراني گرفته.
چقدر دلم براي اين چشم ها تنگ شده بود.
-بايد بريم دکتر. اين جوري نميشه.
با همان مردمک هاي لرزان نگاهش مي کنم. محال است اين مهرباني را با رفتن به دکتر از دست بدهم.
-نه، هميشه همين جوريم. يه کم بگذره آروم مي شم.
موهايم را از پيشاني ام کنار مي زند.
-پس چرا هيچي نگفتي؟ چرا به دکتر نگفتي؟
سرم را پايين مي اندازم. شانه هايم از شدت هق هق مي لرزند. به آشپزخانه مي رود و چند دقيقه بعد با کيسه آب گرم باز مي گردد. کمکم مي کند تا روي تخت دراز بکشم. کيسه را زير کمرم مي گذارد و پتو را روي شکمم مي کشد. اشکم را پاک مي کند و مي گويد:
-الان بهتر ميشي.
نمي داند همين که هست خوبم.
صدايش سرزنش بار است.
-نمي دونم دنبال چي هستي و مي خواي چي رو ثابت کني ولي يه نگاهي پاهات بنداز. هنوز شيش ماهت تموم نشده که اين جوري ورم کردي، واي به حال ماه هاي آخر.
پس از جريان شرکت خبر دارد.
دستانم را روي شکمم مشت مي کنم و هيچي نمي گويم. سري به نشانه افسوس تکان مي دهد و بلند مي شود. ترس از رفتن او، باعث هجوم درد با تمام قدرتش مي شود. هراسان دستش را چنگ مي زنم. هول مي کند. سريع مي نشيند و دستش را روي سينه ام مي گذارد.

romangram.com | @romangram_com