#شاه_شطرنج_پارت_296

زيرلب سلام مي کنم. زيرلب جواب مي دهد و جلو مي آيد. با هر قدمي که برمي دارد ضربان من شديدتر و اخم هاي او غليظ تر مي شود. مقابلم توقف مي کند.
-خوبي؟
من طاقت ندارم. طاقت اين همه نزديکي اش را ندارم. دلم از دستش شکسته اما هنوز برايش مي زند. سرم را بالا و پايين مي کنم. دستش را بالا مي آورد و روي گونه ام مي گذارد. در اوج تب، مي لرزم!
-پس چرا اين قدر داغي؟ چرا اين جوري عرق کردي؟ صورتت قرمز شده.
هيچي نمي گويم.
-سايه؟
-کمرم درد مي کنه، با پهلوي راستم.
نزديک تر مي شود.
-برو لباساتو بپوش بريم دکتر.
پاهايم را محکم به زمين مي چسبانم. مي ترسم اختيارشان را از دست بدهم و خودم را در آ*غ*و*شش پرت کنم.
-خوب مي شم. چيزي نيست
دستم را مي گيرد و روي مبل مي نشاندم. از کي کنترل اين اشک ها از کفم خارج شده؟
با جبر دستانش سرم را بالا مي گيرم.
-به خاطر درد گريه مي کني؟

romangram.com | @romangram_com