#شاه_شطرنج_پارت_295

-حق تو اين نيست.
پوزخند مي زنم.
-نيست! نيست! نيست!
بچه ها که مي روند لباسم را با يک پيراهن آزاد و کوتاه عوض مي کنم. به جاي صندل، دمپايي ابري مي پوشم. توي هال قدم مي زنم. مي نشينم. بلند مي شوم. پنجره را باز و بسته مي کنم اما هيچ کدام ذره اي از دردم نمي کاهد. از عصر، بچه ام نا آرام است. درد بدي توي کمرم مي پيچد. نگاهي به پاهاي متورمم مي کنم و مي گويم:
-ماماني رو اذيت نکن عزيزم. من فردا يه جلسه مهم دارم.
اما گوش نمي دهد. روي مبل مي نشينم. کمرم را مي مالم. پاهايم را مي مالم. نه، فايده ندارد. برمي خيزم و مقابل بار کوچکم مي ايستم و بطري هاي رنگارنگ را از نظر مي گذرانم. قطعا يکي از اين ها دردم را تسکين خواهد داد اما، به چه قيمتي؟ در مقابل وسوسه شان مقاومت مي کنم و به سراغ کيسه داروهايم مي روم. همه را روي ميز مي ريزم. فقط اجازه دارم استامينوفن ساده بخورم اما اين درد که با اين مسکن ضعيف تسکين نمي يابد! رنگ صورتي پروفن چشمم را مي زند. با حسرت نگاهش مي کنم. دستم را جلو مي برم و دوباره عقب مي کشم و به همان استامينوفن ساده قناعت مي کنم.
روي کاناپه دراز مي کشم. درد به نخاعم مي زند و دادم را به آسمان مي برد. هميشه درد داشته ام اما هيچ وقت اين چنين بي وقفه و مداوم نبوده است. دوباره بلند مي شوم. تمام تنم خيس شده. موهايم به پيشاني و گردنم چسبيده اند. پنجره را باز مي کنم. از شدت فشار، اشک در چشمم حلقه مي زند. وزنم را از اين پا به آن پا مي اندازم. سرم را به شيشه پنجره تکيه مي دهم و به گلدسته مي نگرم. چراغ هاي روشنش زبانم را باز مي کند. با بغض مي گويم:
-خدا، درد دارم.
چراغ ها چشمک مي زنند. دستم را دراز مي کنم. به سمت مسجد، نه! به سمت خدا. بغض حجيم تر مي شود.
-خدا، کَمِش کن.
باز هم چراغ ها چشمک مي زنند. دست ديگرم را هم دراز مي کنم، به سمتش.
-يه امشب کمکم کن!
نسيم ملايمي به صورتم مي خورد. نسيمي که بوي ياس مي دهد. نفس مي کشم؛ آرام و پشت سر هم. ما که در اين خيابان بوته ياس نداريم. داريم؟
صداي چرخش کليد را در قفل مي شنوم. قلبم طپش مي گيرد. امشب زود آمده. ساعت هنوز ده هم نشده. آب دهانم را قورت مي دهم و مي چرخم. ميان هال مي ايستد. بوي عطرش پخش مي شود. جرأت ندارم به چشمانش نگاه کنم. چشماني که ديگر نمي خندند!

romangram.com | @romangram_com