#شاه_شطرنج_پارت_294
-مطمئنم که نمي ذاره پيش من بمونه.
اين بار دستش را روي بازويم مي گذارد.
-مي خواي از بچت بگذري؟
اشکم مي چکد؛ درست توي ليوان.
-پيش باباش باشه بهتره. من بدون مامانم دووم آوردم اما نبود بابام بيچارم کرد. مي دونم پسرمم مثل خودمه. به باباش بيشتر احتياج داره. تازه، به قول اميرحسين من به جز کينه و نفرت چي دارم که يادش بدم؟ همون بهتر که از گذشته درخشانم هيچي ندونه و با آدم درستکاري مثل امير بزرگ شه.
دستش پايين مي افتد، سرش هم.
-فکر کردي راحته؟
دوباره عميق نفس مي کشم.
-نه. من که گفتم، راحت نيست.
زير لب مي گويد:
-پس اين همه تلاش، واسه اين شرکت ...
ليوان را روي کانتر مي گذارم و مي گويم:
-تنها چيزيه که مي تونم بهش بدم. اين شرکت تنها دلخوشيمه. ارث يه مادر واسه پسرش!
همان طور که سرش پايين است مي گويد:
romangram.com | @romangram_com