#شاه_شطرنج_پارت_293

دستش را روي دستم مي گذارد.
-حق و حقوقت چي ميشه؟
لبخندم کج مي شود.
-وقتي خودش رو ندارم حق و حقوق رو مي خوام چي کار؟
دستم را فشار مي دهد.
-ولي تو دوستش داري.
پسرم تاييد مي کند.
-آره ولي نمي تونم خودمو به کسي تحميل کنم. نمي تونم التماسش کنم و به پاش بيفتم. نمي تونم.
زمزمه مي کند:
-سايه، چرا اين قدر زود وا دادي؟
چشمان تيره اش تيره تر شده اند. بغضم را فرو مي خورم و مي گويم:
-اگه تو هم اون کوه يخ رو تو چشماي اميرحسين ببيني، مي فهمي که تلاش بي فايده ست. اميرحسين قيد منو زده.
-تکليف اين بچه چي ميشه؟
پسرم سکوت مي کند و منتظر مي ماند. آرام نوازشش مي کنم.

romangram.com | @romangram_com