#شاه_شطرنج_پارت_292

ليوان را ميان انگشتانم مي فشارم.
-نمي دونم. هنوز بهش فکر نکردم اما اينو مي دونم که بعد از دنيا اومدن بچه، شرايط همين جوري نمي مونه.
سرش را نزديک مي آورد.
-منظورت چيه؟
پسرم، منظور مادرش را درک مي کند و دست و پا مي زند.
-امير اگه مي خواست برگرده، تا حالا برگشته بود.
پسرم مشت مي کوبد. صورتم در هم فرو مي رود.
-اون ديگه زندگي با من رو نمي خواد. يه جورايي فعلا دست و پاش بسته ست وگرنه خيلي زودتر از اين حرفا اقدام مي کرد.
پسرم لگد مي زند. دستم را روي شکمم مي گذارم.
-اين بچه که به دنيا بياد، جدا مي شيم.
عقب مي کشد.
-به همين راحتي؟
لبخند مي زنم.
-اين قدريم که ميگي راحت نيست.

romangram.com | @romangram_com