#شاه_شطرنج_پارت_291

بلند مي خندد.
-از پسري که بچه تو باشه، همچين چيزي بعيد نيست.
با عشق دستم را روي شکمم مي کشم.
-آره به خدا. بچم به خودم رفته. صبور، مقاوم، مظلوم.
ضربه آرامي به بازويم مي زند و مي گويد:
-مظلوم رو خوب اومدي.
مي خندم؛ از ته دل. حتي نگاه هاي خيره پويا هم نمي تواند از خوشي ام بکاهد ولي سوال ماکان چرا!
-از اميرحسين چه خبر؟
به چشمان تيره اش نگاه مي کنم. ديگر نمي خندند.
-تقريبا بي خبرم. وقتي مياد که من خوابم. در طول روزم تماس نمي گيره. فقط موقع معاينات ماهيانه مي بينمش که اونم در سکوت مي ريم و در سکوت برمي گرديم.
دستش را روي موهايش مي کشد.
- مي خواي چي کار کني؟
سوالي که هر روز از خودم مي پرسم. توي چشمانش خيره مي شوم. با سر به شکمم اشاره مي دهد.
-بعد از دنيا اومدن بچه رو مي گم.

romangram.com | @romangram_com