#شاه_شطرنج_پارت_289
دستانم را روي ميز مي گذارم.
-ولي مي دونم اميرحسين راحتم نمي ذاره. همه نگرانيم از همينه. مي ترسم شروع کنم و دوباره زمينم بزنه.
لبخند روي لب هايش مي نشيند. از جا بلند مي شود و نزديکم مي آيد.
-نترس دخترم. من اميرحسين رو خوب مي شناسم. اگه اين قدر شبيه اميرعلي نبود مي گفتم اصلا پسر اون آدم نيست. با وجودي که ايران بزرگ نشده، با وجودي که پدري مثل اميرعلي داره، ولي از لحاظ اخلاقي واقعا پاکه. مردونگيش به کل آدماي اين صنعت مي چربه. ميشه رو حرفش حساب کرد چون اگه حرف بزنه پاش مي مونه و در ضمن اصلا ضعيف کش نيست. اهل رقابت سالم و رو در روئه. از پشت خنجر نمي زنه. حواسش به عواقب کارا و تصميماتش هست و حس مسئوليت پذيري بالايي داره. هر کي باهاش کار کرده همينو گفته که به هيچ وجه با اون پدر هفت خطش قابل مقايسه نيست.
درست در همين لحظه، دلم تنگش مي شود.
-با وجود اين که اونو بي گ*ن*ا*ه قاطي مشکلاتت کردي و دلش رو شکستي اما مي دونم که اذيتت نمي کنه، چون با وجود همه حرفايي که زدي و همه کارايي که کردي هنوزم دوست داره.
مايوسانه نگاهش مي کنم. لبخندش عميق تر مي شود.
-نترس. از هرچي که مي ترسي، از اميرحسين نترس!
دلم آرام مي گيرد اما، همچنان تنگ است. خيلي تنگ است، خيلي زياد!
اوايل ماه ششم بارداري ام مصادف مي شود با افتتاح شرکت. يک ساختمان کوچک که خيلي شيک نيست. خيلي بزرگ نيست و در محله آن چناني هم نيست اما لذتش بزرگ است. لذت از نو شروع کردن، دوباره ساختن و بالا آمدن. دوباره از خاکستر خود زاده شدن! خسته ام، خيلي زياد. آن قدر که ديگر شب ها متوجه آمد و رفت هاي امير نمي شوم. آن قدر که ديگر شامه حساسم حضورش را خبر نمي دهد. شکمم بزرگ شده. مثل سابق نمي توانم تحرک داشته باشم اما با بي رحمي هر چه تمام تر از خودم کار مي کشم. مي دانم بايد استراحت کنم اما پسرم به اين شرکت و درآمدش احتياج دارد. نمي خواهم هنوز دنيا نيامده طعم نداري را بچشد. گاهي آن چنان کمرم تير مي کشد، يا چنان رگ هاي پايم متورم مي شوند که بي اختيار در خودم مچاله مي شوم و گريه مي کنم، اما باز هم به محض آرام گرفتن برمي خيزم و تلاشم را از سر مي گيرم. با وجود اين که حواسم به تغذيه ام هست اما سرگيجه هاي گاه و بيگاه دنيا را برايم تيره و تار مي کند. ماکان، که اين روزها نزديک ترين همکارم و شايد دوستم شده، نهيب مي زند که مراقب باش. بچه اي که سلامت به دنيا نيايد آينده را مي خواهد چکار؟ اما من نمي توام صبر کنم. کار کردن آرامم مي کند. آن قدر خسته مي شوم که فرصتي براي غصه خوردن نمي يابم و همين خوب است. ترجيح مي دم پسرم با کار خسته شود تا اين که از شدت غصه، افسرده به دنيا بيايد؛ و حالا که بعد از کلي دوندگي، بالاخره شرکت را افتتاح کرديم، به خودم افتخار مي کنم. با تمام وجود به خودم افتخار مي کنم.
-دلم واسه اين جوري خنديدنت تنگ شده بود.
بلندتر مي خندم و رو به پويايي که صورتش را نزديکم کرده مي گويم:
-آخه خيلي وقته که اين جوري احساس رضايت نداشتم.
فدايي ليوان شربتش را بالا مي برد و مي گويد:
romangram.com | @romangram_com