#شاه_شطرنج_پارت_286
با قدم هاي محکم به سمت در مي روم. چيزي در ذهنم جرقه مي زند. برمي گردم. با لبخند، با آرامش، نگاهي به زن مدهوش روي تخت مي کنم و سپس چشم به چشمان طوفاني امير مي دوزم.
-از اين که منم عين اين زن باشم و پسرت يکي عين سايه بشه، بترس!
تحويل سال را بدون حضورش جشن گرفتيم. فقط براي دلخوشي پسرم. دوستانم آمدند. تبريک گفتند و رفتند اما او نيامد. يعني آمد. مثل هميشه، آخر شب. همه چيز را چک کرد و به زعم خودش خيالش راحت شد و رفت. تبريک نگفت. من هم نگفتم. از اتاق هم بيرون نيامدم. نگفت مادرم در چه حال است يا آوا چه مي کند و البته که من هم نپرسيدم!
پريسا مي گويد اين راهش نيست. مي گويد اگر دوستش داري اين راهش نيست. مي گويد دورترش نکن.سردترش نکن. به سمت ديگران سوقش نده. کوتاه بيا. عذرخواهي کن. اشتباهت را قبول کن. درکش کن. مي گويد مرد است. تنها ماندنش خطرناک است. اگر همين شبي يک بار را هم نيايد چه مي کني؟ زن ديگري وارد زندگي اش شود چه مي کني؟ تنهايي اش را با کس ديگري پر کند چه مي کني؟
گاهي هم، در آ*غ*و*شم مي گيرد. نوازشم مي کند و دلداري م مي دهد، که تو مي تواني. که تو از اين بدتر را هم تحمل کرده اي. سخت جاني ام را به رخم مي کشد. گاهي مي گويد نترس. اميرحسين برمي گردد. مردي که به خاطر يک آنفولانزاي ساده، لحظه اي رهايت نکرد، محال است بي خيال تو و بچه ات شود. گاهي مي گويد فکر نکن. اهميت نده. مردها همه همينند؛ بي رحم، بي خيال، بي مسئوليت. امير هم يکي مثل بقيه. گاهي هم گريه مي کند. دلش از تنهايي و گوشه گيري ام مي گيرد. غمم به وجودش سرايت مي کند و به جاي من هم زار مي زند؛ که تو چه کرده اي که بايد اين چنين مجازات شوي؟ مگر خدا نمي داند تو چه کشيده اي؟ پس چرا به دادت نمي رسد؟ گاهي هم عصباني مي شود. حقت همين است. گور باباي اميرعلي احتشام. تو که از زندگي ات راضي بودي. تو که امير را دوست داشتي، چرا همه چيز را خراب کردي؟ چرا بي خيال نشدي؟ مگر امير با تو اتمام حجت نکرده بود؟ مگر نمي دانستي اگر اين بار برود برگشتي در کار نيست؟ مي دانستي و آگاهانه از خودت راندي اش. مي دانستي و با دست خودت آرامشت را از بين بردي. مي دانستي و با دست خودت بچه ات را بي پدر کردي!
مي گويد. سرزنش مي کند. تندي مي کند. دل مي سوزاند. گريه مي کند و در نهايت التماسم مي کند که کوتاه بيا. تو ديگر لج نکن. از اين بدترش نکن. اين قدر تلخ و سخت سکوت نکن. مي گويد مي تواني رامش کني. آرامش کني. اگر بخواهي مي تواني. تو سايه اي. اين همه سال جنگيده اي، باز هم بجنگ؛ به خاطر پسرت، به خاطر امير. کنار نکش. حرف بزن. غمش را تسکين بده. غرورش را مرهم بگذار. مرد بودنش را، حس هاي بدش را بفهم. درک کن. تندي و عصبيتش را تحمل کن. دوام بياور. طاقت داشته باش. کنارش بمان. مي گويد ... مي گويد اما نمي داند. او که نمي داند. نمي فهمد. حال يک زن باردار تنها را نمي فهمد. نمي فهمد زني که بار دارد، حمايت مي خواهد. پشتيبان مي خواهد. پدر بچه اش را مي خواهد. حتي اگر آن زن سايه باشد. حتي اگر من باشم. او که نمي فهمد. نمي داند زن باردار چه اشتياقي براي حرف زدن در مورد بچه اش دارد. در مورد بچه اش با پدر بچه اش، با مردي که دوستش دارد. مردي که روح و جسمش را در اختيار دارد. او که نمي داند. وقتي کمر زن باردار درد مي گيرد، وقتي دلش تير مي کشد، تنها سرانگشتان نوازشگر پدر بچه اش مي تواند تسلاي سختي روزها و شب هايش باشد. پريسا درد مرا نمي فهمد. نمي داند چقدر از اين تنبيه ناعادلانه دل چرکينم. او که نمي داند اين روزها، اين روزها که جنين چند ماهه ام بزرگ و بزرگ تر مي شود، چقدر به حضور اميرحسين احتياج دارم. چقدر به سنگيني تنش روي اين تخت محتاجم. چقدر به گرمي آ*غ*و*شش، به نوازش دستانش، به لبخندهاي آرام و دلگرم کننده اش و به چشمان خندانش نياز دارم و چقدر از اين حجم عظيم نبودن هايش در عذابم. او اشک هاي شبانه ام را نمي بيند. دلتنگي هايم را نمي فهمد. دل شکسته و حساس شده ام را درک نمي کند. از نيازهاي سرپوش گذاشته ام، خبر ندارد. نمي فهمد که من شرايط ناز کشيدن ندارم. نمي داند که چقدر دلم نازکش مي خواهد. هيچ کس نمي داند. ظاهر سختم همه را به اشتباه انداخته. حتي خود اميرحسين را، ولي هيچ احدي از شب هايي که به تلخي و افسوس مي گذرند خبر ندارد.
هيچ احدي، به جز خدا! خدايي که عجيب اين روزها آرام شده. عجيب سکوت کرده و مرا به حال خودم گذاشته. خدايي که تازگي ها هرچه صدايش مي زنم و مي گويم: « هستي؟ » اخم مي کند و رويش را برمي گرداند. انگار او هم از من دست کشيده. ديگر دست کشيده!
امروز دقيقا چهارده روز است که از خانه بيرون نيامده ام. سيزده روز تعطيلات خسته کننده و کش دار روح و روانم را پژمرده کرده. بچه ها مسافرت رفتند. از من هم خواستند بروم اما ترجيح دادم در خانه بمانم و فکر کنم. اين مدت اميرحسين را هم زياد نديده ام. وقت آمدنش که مي رسيد، به اتاقم مي رفتم و خودم را به خواب مي زدم. هر شب يخچال را چک مي کرد. در اتاق را مي گشود. مي دانست که خواب نيستم اما آرام به سمت پنجره مي رفت و از بسته بودنش مطمئن مي شد. چند ثانيه نگاهم مي کرد و مي رفت. همين! دلم مي خواست بگويم نيا. اين جوري آمدنت داغم را تازه مي کند. بيشتر از نبودنت شکنجه ام مي دهد اما جرات نداشتم. هنوز هم ندارم.
موهايم را شانه مي زنم. موهايي که کم کم دارند به رنگ اصليشان باز مي گردند. آرايش مي کنم اما ديگر رنگ چشمانم را نمي پوشانم. لباس بر تن مي کنم و از خانه بيرون مي زنم.
پارک ساعي در بهار حال و هواي ديگري دارد. دوست دارم توي محوطه اش قدم بزنم و نفس بکشم اما جلسه با مديرعامل کيميا واجب تر است. هواي تميز اول صبح را فرو مي دهم و وارد ساختمان مي شوم. پيرمرد جدي اما مهربان کيميا جلوي پايم بلند مي شود. سريع مي گويم:
-خواهش مي کنم. شرمندم نکنين.
مقابلش مي نشينم و به دستان چروک خورده اش نگاه مي کنم. او هم با لبخند نگاهم مي کند.
-شنيدم قراره از نو شروع کني.
سرم را تکان مي دهم.
romangram.com | @romangram_com