#شاه_شطرنج_پارت_285

مقابلش مي ايستم. توي چشمانش خيره مي شوم.
-خيلي خوبه اميرحسين. خيلي منصفانه ست. خيلي عادلانه ست!
ابرويش را بالا مي اندازد.
-اين انصافه که تو با احساس و عاطفه يه انسان بازي کني؟ انصافه يه آدم بي گ*ن*ا*ه رو تو آتيش خشمت بسوزوني؟ عدله که من با عشق جلو بيام و تو با نفرت؟ انصافه که من همه چي رو خالصانه به پات بريزم و تو با نيرنگ ازش سوء استفاده کني؟ به بابام چي گفتي؟ گنج اصلي اميرحسين بود؟ هــــه!
صدايش را پايين نگه مي دارد اما صورتش از شدت خشم گلگون شده.
-وقتي به اين فکر مي کنم که تو تموم لحظه هايي که من با همه وجودم ب*غ*لت مي کردم، تو بهم مي خنديدي و مهره هات رو دونه به دونه تکون مي دادي؛ وقتي يادم مياد با چه عشقي بهت نگاه مي کردم و تو چطوري فريبم دادي؛ وقتي به اين بچه اي که فقط به خاطر خودخواهي و کينه هاي تو به وجود اومده فکر مي کنم؛ وقتي آينده اين بچه رو با وجود مادري مثل تو تصور مي کنم؛ وقتي آوا رو مي بينم که از ترس مردن مادرش شبي هزار بار از خواب مي پره؛ وقتي نفسش تنگ ميشه و با گريه مادرش رو صدا مي زنه؛ يا وقتي پدرم رو مي بينم که چه بلايي به سرش اومده، که حتي نمي تونه يه پشه رو از خودش دور کنه، دنيا واسم عين قفس ميشه. انگار کل کهکشان رو مي ذارن رو سينه من. اون قدر که نفس کشيدن عذابم مي ده!
بازويم را ميان دستانش مي گيرد. صداي سايش دندان هايش را مي شنوم.
-من نمي تونم با آدم خطرناکي مثل تو، زير يه سقف زندگي کنم. شنيده بودم آدمي که خدا نداره، هيچي نداره. تو مصداق واقعي و عينيشي. از هيچي نمي ترسي، هيچي. هر کاري ازت برمياد. وقتي به پدرم مي گفتي نمي ترسي چون هيچي واسه از دست دادن نداري، فکر مي کردم بلوف مي زني، اما حالا مي بينم نه! واقعا بايد از تو ترسيد. بايد ازت دوري کرد. بايد پرهيز کرد.
بازويم را فشار مي دهد.
-حيف که نمي تونم از اون بچه بگذرم وگرنه اجازه نمي دادم نگهش داري. نمي ذاشتم يکي عين خودت پرورش بدي. اين بند ارتباطيمون رو هم پاره مي کردم و زندگيمو نجات مي دادم ولي حيف! حيف که من نمي تونم به راحتيِ تو در مورد حيات يه موجود زنده تصميم بگيرم. حيف که اون بچه رو هنوز نيومده دوست دارم و مي خوامش. حيف ...
آن قدر "حيف هايش" را با حسرت مي گويد که تمام تنم گر مي گيرد. شاه سياه زنده مي شود و مي غرد.
-حيف؟ آره، حيف! حيف که من احمق عاشق پسر احتشام شدم. حيف که همه وجودم به بچه اون بسته شده. حيف که يادم رفت گرگ زاده عاقبت گرگ شود. حيف که به خاطر جلب اعتمادت از همه حق و حقوق قانونيم دست کشيدم. حيف که به خاطر اين که ثابت کنم دنبال مال و منالت نيستم شرکتمو دو دستي تقديمت کردم.
با خشم بازويم را از دستش بيرون مي کشم.
-آره، راست ميگي. من خطرناکم. بيشتر از اون چيزي که فکرش رو بکني. صبرمم زياده. عاطفمم کمه. عين افعي دور طعمم حلقه مي زنم و يکي يکي استخوناش رو مي شکنم. پس بترس. بترس. بترس!

romangram.com | @romangram_com