#شاه_شطرنج_پارت_284
صدايش ملايم است. شايد به خاطر مراعات حال مريض، شايد هم ...
-وضع روحيش خوب نيست. اين دفعه رگ دستش رو زده.
از تصور خون، حالم بد مي شود. دستم را به لبه تخت مي گيرم. فشار انگشتان امير روي کمرم بيشتر مي شود.
-بشين رو اين صندلي. اصلا کي به تو گفت بياي اين جا؟
صدايم رو به خاموشي مي رود.
-آوا کجاست؟
مجبورم مي کند بنشينم.
-پيش خونواده عموم. شانس آورديم اين صحنه رو نديد.
دلم مي گيرد، از غربت و در به دري خواهرم. سرم را بلند مي کنم.
-بيارش پيش من. اين قدر از اين خونه به اون خونه نبرش.
سرش را تکان مي دهد.
-نميشه. آوا مريضه. مي ترسم مشکلي پيش بياد. تو نمي توني هم مراقب اون باشي هم مراقب خودت.
پوزخند مي زنم و بلند مي شوم. کيفم را روي شانه ام مرتب مي کنم و مي گويم:
-خوبه. خوبه که اين قدر نگران خواهر ناتنيت هستي ولي به من به خاطر مرگ ناجوانمردانه برادر تنيم، حق ناراحتي و دلخوري نمي دي. خوبه که دلت واسه بي پناهي اين زن مي سوزه و تو خونت راهش مي دي ولي زن و بچه خودت رو از خونه بيرون مي ندازي. خوبه که منو به خاطر قضاوت و حکم صادر کردن مواخذه مي کني، اما خودت به بدترين شکل ممکن يه زن باردار، که تموم زندگيش رو زجر کشيده، مجازات مي کني.
romangram.com | @romangram_com