#شاه_شطرنج_پارت_283

من دلم ب*غ*ل مي خواهد!
با رخوت دستم را دراز مي کنم و موبايلم را جواب مي دهم. صداي هراسان پريسا را مي شنوم.
-الو سايه؟
سعي مي کند به خودش مسلط شود؛ مي فهمم!
-ببين، مامانت ... الان حالش خوبه.
نيم خيز مي شوم.
-چي شده؟
-دوباره خودکشي کرده. نجاتش دادن اما بستريه.
روي تخت رها مي شوم.
-کي بهت گفت؟
-امروز که رفته بوديم وسايل رو از شرکت جمع کنيم فهميديم.
پلکم را روي هم فشار مي دهم. نام بيمارستان را مي پرسم و از جا بلند مي شوم. چرايش را نمي دانم اما مي روم!
اميرحسين توي اتاق است. از ديدنم تعجب مي کند و به سمتم مي آيد. نگاهم را از او مي گيرم و به صورت رنگ پريده مادرم مي دوزم. خواب است. قفسه سينه اش آرام و منظم بالا و پايين مي شود. نزديکش مي روم. موهاي رنگ نشده اش توي پيشاني اش پخش شده! مچ هر دو دستش را باند پيچي کرده اند. مردد، انگشتم را بالا مي برم و روي چروک هاي عميق کنار چشمش مي کشم. ابروهاي نامرتبش را لمس مي کنم؛ لب خشکش را هم! چانه اش حتي توي خواب هم مي لرزد. توي خواب هم بغض دارد. من هم دارم. چهره سامان را ميان اجزاي صورتش جستجو مي کنم. همان بيني، همان پيشاني بلند، همان مژه هاي برگشته، همان رنگ پوست. دست اميرحسين را روي کمرم حس مي کنم. زيرلب مي گويم:
-چرا اين جوري شده؟

romangram.com | @romangram_com