#شاه_شطرنج_پارت_281

-حواسم هست.
زيرلب "خوبه" اي مي گويد و قصد رفتن مي کند. تنم مي لرزد. صدايش مي زنم. شايد بهانه اي براي ماندنش داشته باشم!
-امير!
مي چرخد. چرا چشمانش نمي خندند؟
کيفم را باز مي کنم و برگه سونو را بيرون مي آورم و مقابل صورتش مي گيرم.
-ببين؛ بچمون پسره.
برگه را از دستم مي قاپد. لبخندي که روي لبش مي نشيند، سريع محو مي شود و جايش را اخم مي گيرد.
-چرا به من نگفتي؟ چرا تنها رفتي؟
با انگشتانم بازي مي کنم.
-فکر نمي کردم واست مهم باشه.
انگشت اشاره اش را بالا مي آورد.
-هر چي که مربوط به بچه من باشه، مهمه. از اين به بعد حق نداري اين جور مسائل رو مخفي کني. اگه پات درد گرفت، قلبت درد گرفت، مغزت درد گرفت، خودت برو دکتر؛ به من ربطي نداره، اما معاينات مربوط به بچه بايد زير نظر من باشه. فهميدي؟
نگاهش مي کنم. گفته بود چشمان اشکي ام را دوست دارد. نگفته بود؟ پس چرا حتي يک گره از آن گره هاي عميق ميان ابروانش باز نمي شود؟
آنقدر شبيه سنگي که مدتي است

romangram.com | @romangram_com