#شاه_شطرنج_پارت_280

برق چشمان ماکان را مي بينم و صداي فدايي رو مي شنوم.
-تو فوق العاده اي.
شاه سياه را مي ب*و*سم و روي صفحه مي گذارم. مثل هميشه؛ استوار، مقتدر، شکست ناپذير!
بعد از رفتن بچه ها، دوباره مقابل صفحه شطرنجم مي نشينم. از بس امروز روي اين صفحه خم شده ام و مهره جا به جا کرده ام، کمرم درد گرفته. شاه را برمي دارم و روي کاناپه دراز مي کشم. آن قدر خسته ام که حتي نمي توانم خودم را به تختم برسانم. پاهايم را توي شکمم جمع مي کنم. شاه را توي مشتم مي فشارم و چشمانم را مي بندم.
ميان خواب و بيداري صداي باز و بسته شدن در را مي شنوم. بوي ديوان هوشيارم مي کند. نزديک شدنش، مضطربم مي کند. صورتم را بيشتر توي بازويم فرو مي برم که از تکان پلکم متوجه بيدار بودنم نشود. نرمي پتو را حس مي کنم. مي شنوم که در يخچال را مي گشايد. صداي خش خش پلاستيک هم به گوش مي رسد. مي دانم که مي داند خواب من سبک است. بيشتر از اين خود را به خواب زدن جواب نمي دهد. نيم خيز مي شوم. با چشماني که سعي مي کنند ترس را در خودشان منعکس کنند. توي درگاه آشپزخانه ايستاده و به من نگاه مي کند. نفس راحتي مي کشم و برمي خيزم. موهايم را پشت گوشم مي زنم و مي گويم:
-خوش اومدي.
که من، مثل تو، راندن ميهمان از خانه را، بلد نيستم!
سرش را تکان مي دهد. موبايلش را توي دستش مي چرخاند و آرام مي گويد:
-چرا اين جا خوابيدي؟ اونم اين جوري؟
رو به رويش مي ايستم. دستي به پيشاني اش مي کشد و مي گويد:
-يه کم خرت و پرت خريدم که بخوري.
در دلم ريسه مي بندند. جلوتر مي روم.
-من بچم رو صحيح و سالم مي خوام. حواست باشه به خاطر سوء تغذيه و بي توجهيت مشکلي واسه اون ايجاد نشه.
عقب مي کشم و سرم را پايين مي اندازم. بغض صدايم را مي لرزاند.

romangram.com | @romangram_com