#شاه_شطرنج_پارت_279

کمي به جلو متمايل مي شوم. فکر مي کنم. فکر مي کنم. فکر مي کنم. کم کم نگراني را در چهره همه مي بينم. صداي امين را مي شنوم.
-سايه، هستي؟
برمي خيزم و به اتاق مي روم. چمدانم را باز مي کنم و جعبه شطرنج را بيرون مي کشم. با آرامش برمي گردم. همگي خيره به منند. لبخند به لب هاي فدايي و امين و پريسا برمي گردد. جعبه را روي ميز مي گذارم و يکي يکي مهره ها را مي چينم. فدايي مي گويد:
-شاه سياه، سايه موتمني. شاه سفيد ...
حرفش را قطع مي کنم.
-من ديگه با شخص خاصي دشمني ندارم. مهره هاي سفيد تمام شرکت هاي دارويي هستند که بايد يکي يکي از عرصه رقابت بيرون برن!
امين زير لب مي گويد:
-و اگه شخص خاصي با ما دشمني کرد چي؟
منظورش را مي فهم. توي چشمانشان نگاه مي کنم. توي چشمان تک تکشان. قاطعانه مي گويم:
-اميرحسين احتشام، هر چي که هست، پدر بچه منه و تا ابد احترامش واجبه!
سرهايشان پايين مي افتد. از سايه اين انتظار را ندارند. با لبخند شاه سياه را برمي دارم و مقابل چشمانم مي گيرم.
-اما تو عرصه کار، هر جا که احساس کرديم داره کارشکني مي کنه ...
لبخندم را عميق تر مي کنم.
-اون وقته که اسب شاهمون رو زين مي کنيم!

romangram.com | @romangram_com