#شاه_شطرنج_پارت_278
کمي رو به جلو خم مي شود.
-فکر کردي تو اين موقعيت تنهات مي ذاريم؟
هنوز مبهوتم. فدايي مي گويد:
-اين شرکت نشد، يه شرکت ديگه. اسمش که مهم نيست. مکانش هم مهم نيست. مهم اينه که الان تو صنعت دارو همه سايه موتمني رو مي شناسن و بهش اعتماد دارن. از نو شروع مي کنيم. قرارداد جديد مي بنديم. فرمول جديد مي سازيم.
تکيه ام را به مبل مي دهم. پريسا به حرف مي آيد.
-رو من و پويا هم مي توني حساب کني. من کاراي حقوقيتون رو انجام مي دم. پويا هم که ليسانس روابط عمومي و فوق مديريت داره.
دستم را زير چانه ام مي گذارم و به دقت نگاهشان مي کنم و آرام مي گويم:
-ولي ما حتي قراردادهايي رو که با کارخونه ها بستيم، واگذار کرديم.
فدايي از جا بلند مي شود. تعظيم کوتاهي مي کند و مي گويد:
-معرفي مي کنم؛ جناب آقاي ماکان نکوکيش، دانشجوي PHD بيوشيمي و نماينده تام الاختيار کارخانه داروسازي کيميا.
نگاهم روي او متوقف مي شود. حدودا سي ساله، چهار شانه، قد متوسط، پوست سبزه و موهاي مشکي. با ته ريش بسيار کمرنگي که به صورتش جذابيت مردانه داده است. صداي فدايي حواس پرتم را جمع مي کند.
-امروز با مدير کيميا ملاقات داشتيم. جريان رو واسش تعريف کرديم. خوشبختانه مثل هميشه حمايتت کرد. ما کيميا رو داشته باشيم کفايت مي کنه.
نکوکيش حرف فدايي را ادامه مي دهد. صدايش بم و جدي است.
-من به نمايندگي از آقاي نويدي به شما قول همکاري مي دم. در ازاش فرمول هاي شما به صورت انحصاري به کارخونه کيميا فروخته ميشه. در ضمن من به عنوان نماينده کيميا و رابط بينتون توي شرکت شما رفت و آمد دارم و اگه نياز باشه کمکتون مي کنم. چطوره؟
romangram.com | @romangram_com