#شاه_شطرنج_پارت_277

چند بار سرش را تکان مي دهد و با تمسخر مي گويد:
-خوبه.
مي خواهم جوابش را بدهم اما زنگ در مهلت نمي دهد.
پريسا، امين، فدايي و مرد جواني که خودش را ماکان نِکوکيش معرفي مي کند، داخل مي شوند!
چهره خندان و شوخي هايشان، فضاي مرده خانه را روح مي بخشد. براي همه چاي مي برم و کنارشان مي نشينم و مي گويم:
-چطور شده که ياد ما کردين؟
فدايي با خنده مي گويد:
-اومديم جلسه انجمن علاف ها رو به مديريت تو تشکيل بديم.
تند نگاهش مي کنم.
-شما چي کار کردين؟
اين بار امين جواب مي دهد.
-بدون تو دنيا رو هم نمي خوايم، چه رسيده به شرکت.
متعجب از چهره اي به چهره ديگر نگاه مي کنم. امين ادامه مي دهد:
-من و سينا هم استعفا داديم.

romangram.com | @romangram_com