#شاه_شطرنج_پارت_276

فشار دستم را روي لبه کابينت بيشتر مي کنم و با حرص مي گويم.
-منظورت از عوض، عوضيه ديگه. مگه نه؟
دوباره آه مي کشد. با خشم نگاهش مي کنم.
-از همون وقتي که مادر جنابعالي به منِ بي گ*ن*ا*ه، برچسب خراب بودن زد. از همون وقتي که خودِ جنابعالي به خاطر حرف مردم و خواست خانوادت از ازدواج با من پشيمون شدي. پسم زدي. درست از همون موقع!
سرش را تکان مي دهد.
-من پست نزدم. فقط ازت زمان خواستم. گفتم بايد اين روزا بگذره. گفتم صبر کن، راضيشون مي کنم. تو اين همه سال هر روز بحث کردم. جدل کردم. هزار تا دختر بهم معرفي کردن، به يکيشونم نگاه نکردم، ولي تو چي کار کردي؟
مي خندم.
-واقعا لطف کردي. درست موقعي که به حمايت احتياج داشتم گذاشتي رفتي. جنگ و جدل تو با خانوادت به چه درد من مي خورد؟ تو که مي دونستي من بي گ*ن*ا*هم. تو که مي دونستي داره بهم ظلم ميشه. چرا ولم کردي؟ ترسيدي عاقت کنن؟ از اونا ترسيدي، از خدا نترسيدي؟
سرش را پايين مي اندازد.
-خيلي منتظرت موندم. گفتم مياي، برمي گردي. از اين جهنم نجاتم مي دي. تا همين چهار ماه پش منتظرت بودم. تا وقتي که با اميرحسين آشنا شدم و فهميدم مردانگي تعريف ديگه اي داره!
پوزخند صداداري مي زند.
-منظورت از مردانگي بيرون کردن يه زن باردار از خونه ست؟ يا بالا کشيدن شرکت و داراييت؟
دستم را مشت مي کنم.
-اون عصبانيه؛ چون فکر مي کنه بازيش دادم. فکر مي کنه سرش کلاه گذاشتم. دلش شکسته. غرورش لگدمال شده. من بهش حق مي دم چون باهاش بد کردم، ولي مطمئنم هر چي باشه، بي وجدان نيست. از زير مسئوليتش شونه خالي نمي کنه. فقط زمان مي خواد، همين!

romangram.com | @romangram_com