#شاه_شطرنج_پارت_275
دستم يخ مي بندد.
-همه چي يعني چي؟
صدايش آرام تر شده و گرفته تر!
-مثلا اين که کمتر از يه ماهه که ازدواج کردي ولي بچت نزديک چهار ماهشه.
دستم را به لبه کابينت مي گيرم و چشمانم را مي بندم. نفسش را روي پوستم حس مي کنم.
-مي دونم. من هيچ حقي ندارم. نمي تونم سرزنشت کنم ولي واقعا انتقام گرفتن از احتشام و مادرت ارزشش رو داشت؟
توي چشمانش نگاه مي کنم و با قاطعيت مي گويم:
-داشت!
به کانتر تکيه مي دهد.
-ميگن فلج شده؛ تا حدي که آب دهنش رو هم نمي تونه کنترل کنه. از يه تيکه گوشتم بدتر!
زيرلب مي گويم:
-خدا رو شکر.
کمي نگاهم مي کند. آه مي کشد و مي گويد:
-تو از کي اين قدر عوض شدي؟
romangram.com | @romangram_com