#شاه_شطرنج_پارت_273
چشمم را مي بندم و به قلبم رجوع مي کنم.
-حسش مي کنم.
چند بار پروب را روي شکمم مي چرخاند و مي گويد:
-درست حس مي کني. يه پسر کاکل زري و سرحال. خوشبختانه هم حالش خوبه، هم جاش.
چشم از مانيتور برنمي دارم. گوشه پلکم خيس مي شود.
-حيف که باباش نيست تا دسته گلش رو ببينه.
انگار همه عالم دست به دست هم داده اند تا روزي هزار بار مصيبت هاي زندگي ام را يادآوري کنند.
نسخه و تصوير سونو را مي گيرم و بيرون مي آيم. سه روز ديگر عيد است. براي خودم ماهي قرمز مي خرم. سبزه و سمنو مي خرم. سماق مي خرم و همان جا مشغول خوردن مي شوم. بايد براي پسرم هفت سين بياندازم. بايد برايش جشن بگيرم. او چه گ*ن*ا*هي کرده که هيچ کس مادرش را نمي خواهد؟ او چرا بايد اسير دلمردگي من شود؟
راه مي روم. مثل تمام روزهاي عمرم. غمم را توي پاهايم مي ريزم و با سنگفرش خيابان تقسيم مي کنم. موبايلم زنگ مي زند. حتي نگاهش نمي کنم. من اين با خود خلوت کردن را دوست دارم. بالاخره به خانه مي رسم. صدايي مي شنوم.
-سايه؟
با تعجب برمي گردم. از ديدن قامت بلندش حيرت مي کنم. با ترديد جلو مي روم. زيرلب مي گويم:
-پويا!
او هم جلو مي آيد. لبخند گرمي روي لبانش نشسته. نگاهي به خريدهايم مي اندازد و مي گويد:
-دعوتم نمي کني؟
romangram.com | @romangram_com