#شاه_شطرنج_پارت_269

-کي مياي؟ ديگه طاقت تنهايي ندارم. طاقت خونه سوت و کور رو ندارم. طاقت اين که حرف بزنم و هيچ جوابي نشنوم رو ندارم. از اين در و ديوار لال، خستم ماماني! بيا.
گونه ام را به سنگ يخ زده مي چسبانم. آسمان درست مقابل چشمانم است. آه مي کشم و زمزمه مي کنم:
-بارالها! بهر چه قدرت نمايي مي کني؟ دست تو از ما دگر مظلوم تر، پيدا نکرد؟
****


پريسا سرم را در آ*غ*و*ش مي گيرد و نوازش مي کند. مگر اين گريه لعنتي بند مي آيد؟
-بذار شکايت کنه سايه. من به خاطر تو تا جهنمم مي رم. زندان که سهله!
از بس دستمال را محکم به چشم و صورتم کشيده ام، پوستم به سوزش افتاده.
-نه. با اون خونواده سخت گيري که تو داري کافيه پات به کلانتري برسه. نمي خوام با آبروت بازي بشه. بعدشم، به هر حال مجوز فعاليت شرکت رو لغو مي کنه. پس همون بهتر که واگذارش کنم. حداقل بچه ها از نون خوردن نميفتن. بذار اينجوري يه کم غرور زخم خوردش تسکين پيدا کنه. بذار بفهمه که پول و شرکت و اين جور چيزا واسه من ارزشي نداره. شايد اين جوري يه خرده از خر شيطون پياده شه.
موهايم را، نرم، نوازش مي کند؛ به روش اميرحسين!
-خب خرجي تو چي ميشه؟ يعني بيکار مي شي؟
نوع نوازشش را تاب نمي آورم. مي نشينم و مي گويم:
-نگران نباش. يه فکري مي کنم!

romangram.com | @romangram_com