#شاه_شطرنج_پارت_268
صداي گرفته ام گلويم را خراش مي دهد.
-امير!
برق چشمانش خاموش است.
-هيچ مهلتي در کار نيست سايه. بيشتر از اين کشش نده!
درست جلوي چشمانش، چشماني که خودشان را به خواب زده اند، دانه به دانه، لباس هايم را توي چمدانِ تازه گشوده شده مي چينم. بغض در گلو و اشک در چشم دارم. تمام تنم از اين جدايي خرد است اما بدون شک براي ماندن در خانه اي که از آن رانده شده ام، التماس نمي کنم. عطرها و لوازم آرايشم را هم از روي ميز توالت برمي دارم. لباس هاي زير و دم دستي را هم از توي کشوهايش. نمي خواهم هيچ اثري از من بماند؛ هيچ اثري. نگاهي به عکس دو نفره مان مي کنم که روي پاتختي جا خوش کرده. مقابل چشمانش، همان چشماني که خودشان را به خواب زده اند، قاب را مي خوابانم. سرويس ياقوت کبود، همان که با يک نگاه عاشقش شده بودم را از خودم جدا مي کنم و روي تخت مي گذارم؛ و حلقه ام را، حلقه مالک و مملوکي ام را هم از دستم بيرون مي آورم و کنار سرويس مي گذارم. جعبه شطرنج را هم روي لباس ها مي گذارم و چمدان را مي بندم. قفس پودي آخرين چيزي است که برمي دارم. پشت سرم را هم نگاه نمي کنم. مي روم.
هنوز بغض در گلو و اشک در چشم دارم اما سر خم نکرده ام. در مي گشايم و دوباره وارد خانه تنهايي ام مي شوم. چمدان را همان دم در رها مي کنم و پودي را هم روي کانتر مي گذارم. ا*ل*ک*ل نخورده ام اما م*س*ت م*س*تم!
-خوشحالي پودي؟ ببين. برگشتيم به خونمون. جايي که مال خودمونه و کسي نمي تونه بيرونمون کنه. من که خوشحالم. مي دونم تو هم هستي. دوباره خودمون دوتاييم؛ تنهاي تنها، ولي مگه مهمه؟ مگه قبلا هم همين طوري سر نکرديم؟ خب از اين به بعد هم خدا بزرگه. تازه، چند ماهه ديگه يه پسر کوچولوي خوشگل هم به جمعمون اضافه ميشه. همين که الان داره تو شکم من وول مي خوره. من مطمئنم که پسره!
دستم را روي شکمم مي گذارم و آرام مي گويم:
-يه وقت غصه نخوري. مامان تنهات نمي ذاره. تا جون داشته باشم مواظبتم. تا جون داشته باشم کنارتم. من و تو و پودي؛ خوبه ديگه. يه خانواده ايم. بيشتر از اينو مي خوايم چي کار؟
کنج ديوار مي نشينم.
-يه وقت غصه نخوري که بابا نداري. منم ندارم. در عوض مامان داري. من اونم ندارم! اصلا بابا مي خواي چي کار؟ بابايي که اين قدر بي رحمه، بابايي که ميگه قضاوت نکن، قصاص نکن، اما خودش هم قضاوت مي کنه، هم حکم مي ده، هم قصاص مي کنه، به چه دردمون مي خوره؟ بابايي که اون ته دلش مي دونه ما چقدر دوستش داريم ولي فرصت نفس کشيدنم بهمون نمي ده و از خونه بيرونمون مي کنه، به چه دردمون مي خوره؟ بابايي که آشيانمون رو ازمون مي گيره، سقف رو سرمون رو خراب مي کنه، به چه درمون مي خوره؟ بابايي که ميگه تلافي نمي کنم ولي شرکتي رو که مي دونه چقدر واسش زحمت کشيدم از چنگم در مياره، به چه دردمون مي خوره؟ بابايي که آدم مرده رو، باباي منو، پدربزرگ تو رو، لعنت مي کنه، به چه دردمون مي خوره؟
شکمم را نوازش مي کنم. کي به اشک هايم اجازه فروريختن داده ام، نمي دانم!
-غصه نخور ماماني. تا وقتي منو داري غصه نخور. بذار هر کاري مي خواد بکنه. هر چي مي خواد بگيره. ببره. من که ولت نمي کنم. خودم هواتو دارم. نمي ذارم خار به پات بره. نمي ذارم کسي چپ نگات کنه. نمي ذارم آب تو دلت تکون بخوره. در عوضش تو هم مي شي مرد مامانت. همه کس مامانت. سايه سر مامانت. آخ!
همان جا روي زمين دراز مي کشم.
romangram.com | @romangram_com