#شاه_شطرنج_پارت_267

دستانش را روي زانويش مي گذارد و خم مي شود. چشمانش هم تلخ شده اند.
-من دوست داشتم. از همون روز اول که که از کليدت آويزون شده بودي. از همون روزي که توي آسانسور، زيرچشمي نگام مي کردي، دلم واست لرزيد. دوست داشتم. هر کاري مي کردي، هر شيطنتي که مي کردي بازم دوست داشتم. مي دونستم حرفات دروغه. مي دونستم قولايي که بهم مي دي دروغه. وقتي اسم بابام مي اومد و چشمات برق مي زد مي فهميدم. مي دونستم بي خيالش نميشي اما باز دوست داشتم. مي دونستم باهام صادق نيستي. مي دونستم با وجود اين که از حساسيتام خبر داري، بازم بهم دروغ ميگي؛ اما دوست داشتم. خودمو گول زدم. گفتم اگه ازدواج کنيم، اگه محبت واقعيم رو ببيني، دست برمي داري از اين بازياي کثيف و بي معني؛ اما وقتي درست روز ورود پدرم به ايران، صفحه شطرنجت رو از کمد بيرون کشيدي و رفتي سر خاک پدرت، وقتي صبحش خودت رو به خواب زدي و منتظر بيرون رفتن من شدي، فهميدم که همه تلاشم بي فايده بوده. تعقيبت کردم؛ قدم به قدم. حرفايي که به مادرت زدي رو نشنيدم اما اونايي که به پدرم گفتي ...
قد راست مي کند.
-غرورم شکست. دلم شکست. باورام شکست. از اين که من اين جوري خالصانه جلو اومدم و اين طور بي رحمانه بازيچه دستت شدم. از خودم بدم اومد. به خاطر اين که همه چي رو مي دونستم و بازم خودم رو به حماقت زدم. از وجودم بيزار شدم. نمي دونم چقدر طول مي کشه تا حالم خوب بشه. نمي دونم چقدر طول مي کشه تا اين زخم ترميم بشه. نمي دونم.
سرم گيج مي رود. بلند مي شوم؛ به زحمت، به جان کندن. آخر من باردارم. من بيچاره باردارم. بازويش را مي گيرم.
-دلم خون بود امير. نمي توني تصور کني چه دردي کشيدم. نمي توني بفهمي چي به سرم اومده. نمي دوني چقدر داغ رو دلم بود. نمي خواستم به تو آسيب برسونم. نمي خواستم عذابت بدم. فقط مي خواستم عذاب خودم رو تموم کنم. بهم فرصت بده. بذار جبران کنم. به خدا جبران مي کنم. هر چي تو بگي، هر چي تو بخواي ولي منو از خودت جدا نکن. خواهش مي کنم.
آه مي کشد.
-بهت گفتم حتي اگه مي خواي پدرم رو بکشي بهم بگو. گفتم چيزايي رو که تو سرت هست بهم بگو. اگه من قسمتي از نقشت نبودم پس چرا ازم مخفي کردي؟ اگه واقعا دوستم داشتي، زندگيمون رو دوست داشتي، چرا دروغ گفتي؟ در شرايطي که بهت گفته بودم دروغ همه چي رو خراب مي کنه، چرا دروغ گفتي؟
سرم را پايين مي اندازم.
-نه، جوابي نداري. چون اولويت زندگيت من و بچم نبوديم. اون شطرنج مسخره بود. اون قدر منو نمي خواستي که به خاطرم دست از کينه هات بکشي. اون قدر بهم اعتماد نداشتي که درد واقعيت رو بهم بگي. چرا؟ چون من عشقت نبودم. جزيي از نقشت بودم.
بازويش را رها مي کند. بالش را برمي دارد. خاک گلدان را از رويش مي تکاند و مي گويد:
-اذيت کردن، تلافي کردن، عذاب دادن، واسم مث آب خوردنه؛ اما به خاطر بچم کاريت ندارم. فقط ازت مي خوام حرمت اين خونه رو حفظ کني.
تمام تنم يخ مي بندد. گفته بود خانه اش حرمت دارد و جاي هر کسي نيست. يعني بايد بروم. بايد ترکش کنم.
-در ضمن، هنوز به راحتي مي تونم از پريسا شکايت کنم و بندازمش تو دردسر. تو هم ديگه راه در رويي نداري. چون الان زن مني و اون گواهي ت*ج*ا*و*ز هيچ ارزشي نداره. اگه مي خواي دوست عزيزت رو با پس گردني بازداشت نکنن، همين فردا با نماينده من ميري و شرکتت رو تمام و کمال واگذار مي کني. ديگه نمي خوام اون جا هم ببينمت.

romangram.com | @romangram_com