#شاه_شطرنج_پارت_266
حوله را هم از دور گردنش مي گشايد و پرت مي کند.
-پدر من بد، مادرت بد، اما پدر تو، اوني که واست عين بته، اوني که اين قدر واست مقدسه، همون عالم رباني، يه دختر چهارده ساله رو معامله کرده. مي توني بفهمي يعني چي؟ مي فهمي خوابيدن با مردي که جاي پدربزرگته چه حالي داره؟ کار پدر تو با ت*ج*ا*و*ز چه فرقي داشته؟ فقط يه کلاه شرعي گل و گشاد روي وجدانش گذاشته و حتي مهلت نداده اين دختر يه درک درستي از شرايط جديدش پيدا کنه. از مادرت، از يه بچه، سوء استفاده کرده. خب معلومه ديگه. اينا همه ميشه زخم. ميشه عقده. ميشه دمل. ميشه تاول. ميشه درد. ميشه کمبود. گ*ن*ا*ه پدرت کمتر از مادرت نيست. هميشه، تو خراب شدن يه زندگي هر دو نفر مقصرن. وقتي تناسب وجود نداشته باشه، وقتي تا خرخره تو فقر فرهنگي فرو رفته باشي، آخرش همينه.
حرف هايش برايم سنگين تمام مي شود. او حق ندارد بت مرا بشکند. اين طور با بي رحمي بشکند. با خشم مي گويم:
-خوبه. خيلي خوبه. چقدر قشنگ خيانتش رو توجيه کرده. پس هر کي تو زندگيش يه مشکلي داشت، يه کمبودي داشت، حق داره هر غلطي دلش مي خواد بکنه؟ خودش رو تو ب*غ*ل هر کي که تناسب بيشتري داره بندازه؟ گور باباي بچه ها و شوهر بدبختش. حتما اين نسخه رو واسه پدرت هم پيچيدي که اين قدر راحت از بلايي که سر مادرت آورده گذشتي!
دستش را مشت مي کند و مي گويد:
-تو نمي فهمي. نمي خواي که بفهمي. ذهنت بسته ست. مغزت از کار افتاده. من نگفتم کار اون توجيه داره. ميگم در حدي که قضاوت کني نيستي. در حدي که قصاص کني نيستي. اون هر کاري که کرده، تاوانش رو هم پس داده. من به چشم خودم ديدم که روزي هزار بار تاوان اشتباهش رو پس داد؛ اما يه لحظه فکر کن. ببين شايد دردي که پدرت کشيده، تاوان همون زخمي باشه که به جسم و روح يه دختر چهارده ساله زده. شايد تاوان اشک هايي باشه که اون دختر تو اوج معصوميت و پاکيش ريخته. شايد تاوان اون شباي ترس و زجري باشه که پدرت بهش تحميل کرده. تو فقط يه طرف ماجرا رو مي بيني؛ اما اوني که از همه چي آگاهه و صلاحيت داره، مو رو از ماست بيرون مي کشه. پدر تو در ازاي اون دختر و زيبايياش، يه خونه کلنگي به اسم کارگري که پدر اين دختر بوده زده. مادرت رو به قيمت يه خونه، خريده! تو از اينا خبر داشتي؟ مادرت مثل يه برده خريد و فروش شده اما به خاطر خراب نشدن ذهنيت شما، هيچ وقت هيچي نگفته. اينو چطور توجيه مي کني؟ ها؟ حرف بزن ديگه. امثال تو و پدرت، خدا رو فقط بين چند کلمه عربي و يه مهر خاکي و چند دونه تسبيح جستجو مي کنين. خدا رو در حد يه آدم پايين ميارين ولي به اندازه خداييش ازش توقع دارين. تو اگه درست خدا رو شناخته بودي، اين قدر راحت ازش رو برنمي گردوندي. پدرت اگه درست خدا رو شناخته بود، با تکيه به يه سري قوانين عربي که توي يه دوران خاص وضع شده، يه بچه رو قرباني ه*و*سش نمي کرد. من هيچ وقت ادعاي مسلماني نداشتم ولي مگه همون خدايي که يه روزي رفيق تو بوده نميگه از حق خودم مي گذرم اما از حق بنده بي کسم نه؟ مگه امام حسين نميگه بترس از آه مظلومي که جز خدا فريادرسي نداره؟ پس چطور پدر خداپرستت ترس رو تو چشم اون بچه ديد و اهميت نداد؟ چطور بي پناهي و بي کسيش رو ديد ودلش نلرزيد؟ چطور فقر و درماندگيش رو ديد و از خدا نترسيد؟ فقط خودش مهم بود؟ نيازهاش؟ عشقش؟ ه*و*سش؟
داد مي زند:
-لعنت به غيرت اون مردي که بچش رو با يه خونه معاوضه مي کنه. لعنت به غيرت اون مردي که از فقر يه خونواده سوء استفاده مي کنه.
لعنت کرد! پدر مرده مرا لعنت کرد! روي ديوار سر مي خورم. پاهايم تحمل وزنم را ندارند.
-مادرت بد کرد. در حق شما جنايت کرد. کارش قابل بخشش نيست. مثل پدر من، که هيچ وقت نبخشيدمش. زندگيم رو ازش سوا کردم اما خودمو در اون حدي نديدم که بخوام انتقام بگيرم. چون نمي دونستم هر اقدام اشتباه و از سر عصبانيت من ممکنه چه تبعاتي داشته باشه. سعي کردم از مادرم حمايت کنم. تا اون جايي که تونستم سعي کردم کمبوداش رو جبران کنم و باقيش رو سپردم دست خدا.
اشکم خشکش شده. مبهوت نگاهش مي کنم و مي گويم:
-گ*ن*ا*ه من و سامان چي بود؟ ما به خاطر چي اين جوري سوختيم؟
نفسش را پر صدا بيرون مي دهد و مي گويد:
-مشکلات و سختي تو زندگي هرکسي پيش مياد. سامان ضعيف بود. تحمل نکرد. شايد اگه يه کم محکم تر بود، يه جايي از زندگيش خدا پاداش صبرش رو بهش مي داد. يه جا ديگه اين زخم رو مرهم مي ذاشت. به يه شکل ديگه اين مصيبت رو جبران مي کرد. همون طور که مي خواست خوشبختي و آرامش رو به تو بده. به توي قدرنشناس و ظالم.
romangram.com | @romangram_com