#شاه_شطرنج_پارت_265

پوزخندش تلخ است. دردناک است. پر از تمام حس هاي بد دنياست. صدايش هم خش دارد. گرفته است. يخ است.
-بس کن. بازي تموم شده سايه. بردي! به اون چيزي که مي خواستي رسيدي. ديگه نيازي نيست بيشتر از اين واسه فريب دادن من تلاش کني!
دل شکسته ام، شکسته تر مي شود. دستم را روي سينه اش مي گذارم. تا آن جا که مي توانم نزديکش مي شوم. مي گويم:
-علاقم به تو بازي نبود. عشقم دروغ نبود. شايد اولش همه چي يه نقشه بود، اما الان نيست. خيلي وقته که نيست.
دستش را روي کمر مي گذارد، تمام تنم گر مي گيرد، اما او با خشونت کنارم مي زند و مي گويد:
-برو کنار. مجبورم نکن بر خلاف ذاتم عمل کنم.
دنبالش مي کنم و با بغض مي گويم:
-چرا نمي ذاري حرف بزنم؟ چرا درکم نمي کني؟
وسط هال مي ايستد و مي چرخد. بالش را پرت مي کند. آن قدر محکم که گلدان سر راهش، واژگون مي شود.
-چي مي خواي بگي؟ که مادرت خيانت کرده و باعث شده زندگيتون از هم بپاشه؟ مي دونم. خودش همه چي رو تعريف کرد اما تو چي کار کردي؟ پدرمو ببين. مادرت رو ببين. آوا رو ببين. منو ببين. خودت رو ببين. زندگيمون رو ببين. ببين چي کار کردي؟
اشک هايم را با پشت دست پاک مي کنم و مي گويم:
-من هيچي نکردم، جز اين که اونا را به سزاي اعمالشون رسوندم. جز اين که ...
حرفم را قطع مي کند.
-تو کي هستي که قصاص مي کني؟ قاضي هستي که قضاوت مي کني؟ خدايي که حکم اجرا مي کني؟ کي هستي؟

romangram.com | @romangram_com