#شاه_شطرنج_پارت_264
-بگو بياد. همش اونو صدا مي زد. بيتابي مي کنه.
دستانم را مشت مي کنم. صدايش را در حالي که دور مي شود مي شنوم:
-بهتره خودتم يکم استراحت کني. رنگ به صورتت نمونده.
دوباره روي صندلي مي نشينم. براي اولين بار خدا صدايم را شنيد و به بيچارگي ام رحم کرد. مي بينم که امير مي آيد. ناي لبخند زدن ندارم. تنها مي گويم:
-نجاتش دادن. آوا رو ببر که ببينتش.
بي حرف مي رود. بي حرف مي روم. قدم مي زنم و به حکمت بيدار شدن ناگهاني در آن ساعت صبح فکر مي کنم!
با صداي چرخش کليد، سيخ سرجايم مي نشينم و با استرس دستي به موهايم مي کشم. چشمانش سرخ سرخ است. صورت اصلاح نشده اش، قيافه اش را خسته تر نشان مي دهد. جلوي پايش بلند مي شوم و آرام سلام مي کنم. زيرلب جوابم را مي دهد و به اتاق مي رود. پشت سرش مي روم. بي توجه به من لباس هايش را آماده مي کند و داخل حمام مي شود. روي تخت مي نشينم و از شدت اضطراب انگشت هايم را به بازي مي گيرم. آن قدر نمي شناسمش که بتوانم عکس العملش را پيش بيني کنم. دلم برايش تنگ شده؛ خيلي زياد. پشت در حمام مي ايستم و گوش به چوب قهوه اي سوخته مي چسبانم و با لذت به صداي آب گوش مي دهم. اشک مي جوشد. زمزمه مي کنم:
-کاش پسم نزني. کاش بي رحم نشي.
آب که بسته مي شود، سريع به سمت تخت برمي گردم و مي نشينم. مثل هميشه لباس پوشيده و با حوله دور گردنش بيرون مي آيد و با خودش عطر شامپو و خنکي آب به همراه مي آورد. سرخي چشمانش غليظ تر شده. در حالي که سرم پايين است مي گويم:
-چيزي مي خوري واست بيارم؟
از چند نفس عميقي که براي تسلط بر خودش مي کشد، مي فهمم که خيلي عصباني است. بالشش را از روي تخت برمي دارد. مي خواهد برود. راهش را سد مي کنم. دستانم را به چهارچوب در مي زنم و مي گويم:
-بذار حرف بزنم. بذار توضيح بدم.
توي چشمانش نگاه مي کنم. چشماني که هيچ ردي از خنده و مهرباني ندارند. با نااميدي مي گويم:
-من دوستت دارم امير!
romangram.com | @romangram_com