#شاه_شطرنج_پارت_263

حرفي براي گفتن ندارم. سرم را پايين مي اندازم. آوا را از آ*غ*و*ش من بيرون مي کشد و به محوطه بيمارستان مي برد. نگاهم به روفرشي هاي طلايي رنگ پايم مي افتد. حتي به فکر عوض کردنشان هم نيفتاده بودم. دستانم را زير ب*غ*لم مي برم و سرم را به ديوار تکيه مي دهم! اختيار اشک هايم از دستم خارج شده. تصور اين که حرف من باعث خودکشي اش شده ديوانه ام مي کند.
با صداي در سريع از جا مي پرم. دکتر بيرون مي آيد. جلويش را مي گيرم. چقدر اين روزها همه خسته به نظر مي آيند.
-چي شد دکتر؟
عينکش را جا به جا مي کند و مي گويد:
-معدش رو شستشو داديم. دوز مصرفيش زياد بوده اما خوشبختانه زود به دادش رسيدين.
مي ترسم بپرسم.
-خوب ميشه؟
سرش را با ملايمت تکان مي دهد و مي گويد:
-آره، نگران نباش.
نفسم را بيرون مي دهم.
-راستي، سامان همون آقاييه که اين جا بود؟
نفسم حبس مي شود.
-نه، پسرشه.
دوباره دستي به عينکش مي زند و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com