#شاه_شطرنج_پارت_262

به آسمان نگاه مي کنم. به طرز شگفت آوري بي ابر و صاف است. هنوز تک و توکي ستاره هاي کوچک به چشم مي آيند. زار مي زنم.
-منو بکش. جون منو بگير اما نذار يه بچه ديگه طعم بي مادري رو بچشه. نذار آوا يه سايه ديگه بشه. نذار! جونم رو بگير ولي اين جوري مجازاتم نکن. ديگه نمي تونم. نمي کشم!
مؤذن مي گويد:
-لا اله الا ا... .
و من مي گويم:
-خدا، خدا، خدا!
صورت خيس آوا را مي ب*و*سم. هيچ جوره آرام نمي شود. آن قدر اشک ريخته که به هق هق افتاده.
-خودم ديده مامانم مرده. افتاده بود رو زمين.
نگاه سرزنش بار امير را حس مي کنم.
-نمرده عزيزم. يه کم حالش بد شده بود آوردميش پيش دکتر. خوب ميشه.
حرفم را باور نمي کند. رو به امير مي گويد:
-مامان مرده؟
امير کلافه است. عصبي است. تلخ است. روي صندلي مي نشيند و زير گوشم مي گويد:
-ببين چي به روزش آوردي. هم پدرش رو ازش گرفتي، هم مادرش رو.

romangram.com | @romangram_com