#شاه_شطرنج_پارت_261

-بيدار شو. نخواب. نمير. تو رو خدا نمير.
دستانش را باز و بسته مي کنم. هنوز گرمند؛ مثل قديم ها.
-عصباني بودم. يه غلطي کردم. اگه بميري خونت گردن منه. من آدم کش نيستم. نمير. من طاقت نميارم.
قفسه سينه اش را ماساژ مي دهم. جايي که همان قديم ها، امن ترين نقطه کره زمين بود.
-تو بميري جواب آوا رو چي بدم؟ چه جوري نگاش کنم؟ بمون. حداقل واسه اون مادري کن. نذار اونم به درد من مبتلا شه.
اشک هايم صورتش را خيس کرده.
-پاشو. نمير. غلط کردم. نمير. نفس بکش.
دستم را روي گونه چروک خورده اش مي کشم. اين جور که آرام خوابيده، دلم را آتش مي زند. سرم پايين مي افتد درست بين گردن و سينه اش.
-مامان! مامانم! ماماني! نمير. خواهش مي کنم نمير.
صداي اذان بلند مي شود. هيچ اميدي برايم نمانده. رو به پنجره مي کنم؛ رو به گلدسته مسجد. مهم نيست که همسايه ها خوابند. مهم نيست که آوا مي شنود. مهم نيست که با هم قهريم. اميدي به جز او ندارم. پس داد مي زنم:
-خدا! خدايا! به دادم برس!
دستم را به ديوار مي گيرم. به دسته مبل مي گيرم. به ميز مي گيرم و خودم را به پنجره مي رسانم.
مؤذن آرام است. با اطمينان، با آرامش، از ته قلبش اذان مي گويد. سرم را روي لبه پنجره مي ذارم و از ته دلم گريه مي کنم.
-نکن خدا. با من اين کار رو نکن. نذار بميره.

romangram.com | @romangram_com