#شاه_شطرنج_پارت_260
به ديوار تکيه مي زنم و چشمان آوا را مي پوشانم!
مانده ام و بچه اي در ب*غ*ل و مادري که ... به حال خودم نيستم. از دست و پا زدن آوا و شديد شدن سرفه هايش به خودم مي آيم. سريع به اتاق مي برمش و خودم برمي گردم. کيف مادر و ساک آوا روي مبل است. همه را خالي مي کنم و اسپري اش را مي يابم. نفس کشيدن آوا که راحت تر مي شود به هال مي آيم و در اتاق را قفل مي کنم. دستم را روي دهانم مي گذارم و چهار زانو روي زمين مي نشينم. جرات ندارم لمسش کنم. چشمم را مي بندم و انگشتم را روي شاهرگ گردنش مي گذارم. همان کاري که براي سامان کردم. همان کاري که براي پدرم کردم و هر دوبار با پوست يخ زده و رگ بي تحرک مواجه شدم؛ اما اين بار نبض ضعيفي را حس مي کنم. بغضم مي ترکد و آرام مي گويم:
-نمير. خواهش مي کنم!
افتان و خيزان، تلفن را مي يابم. شماره اميرحسين را مي گيرم. اميد ندارم جواب بدهد اما مي دهد. ناله مي کنم.
-امير؟
صدايش سرد است؛ خسته، بي جان.
-بله؟
دستم را روي دهني گوشي مي گذارم. نمي خواهم آوا صدايم رابشنود.
-مامان آوا خودکشي کرده. آوا هم حالش خوب نيست. بيا. تو رو خدا، بيا.
کمي مکث مي کند و بعد مي گويد:
-خيله خب، دارم ميام. تو حواست به آوا باشه.
دوباره به سمت مادرم مي روم. روي زمين مي نشينم. توي صورتش مي زنم. پلکش مي لرزد و بسته مي شود. محکم تر مي زنم؛ بارها و بارها. گريه امانم نمي دهد.
-چرا اين کارو کردي؟ من احمق يه چيزي گفتم. تو چرا اين کارو کردي؟
صورتش هنوز نرم است؛ مثل قديم ها. لبم را گاز مي گيرم.
romangram.com | @romangram_com