#شاه_شطرنج_پارت_255
-قبلنا از تاريکي بدت مي اومد. مي گفتي چراغ خونه رو حتي با يه شمع بايد روشن نگه داشت. جريان چيه؟
شالم را از سرم برمي دارم. دکمه هاي مانتويم را باز مي کنم و همه را روي مبل مي اندازم.
-چرا اومدي اين جا؟
صدايش هم بي شباهت به روح نيست.
-جايي واسه رفتن نداشتم. امير منو آورد اين جا. خودشم رفت بيمارستان. باباش سکته مغزي گسترده کرده!
ليواني آب مي خورم. به ظاهر خونسردم اما از درونم فقط همان خدايي خبر دارد که مرا به حال خود رها کرده.
-هـــه! جون دادن احتشام واسم مهم نيست ولي امير بايد نظر منو هم به عنوان خانوم اين خونه مي پرسيد.
از آشپزخانه بيرون مي روم و در حالي که ذره ذره آب مي خورم مي گويم:
-خيلي وقته تو خونه من، جايي که من باشم، جا نداري. برو، زود!
اشکش سرازير مي شود. چقدر پير شده. چقدر شکسته.
از جا بلند مي شود. قامتش تا برداشته. به سمتم مي آيد و آرام مي گويد:
-باشه ولي آوا خوابه. ميشه بذاري همين جا بمونه؟
کلافه مي شوم. ليوان آب را روي کانتر مي کوبم و مي گويم:
-اون بچه هيچ ربطي به من نداره. نه تو مادرمي نه اون خواهرم. از خونه من برين بيرون.
romangram.com | @romangram_com