#شاه_شطرنج_پارت_254
دستم را توي جيب مانتوي ضخيمم فرو مي کنم و آهسته قدم مي زنم. همه چيز برايم مرور مي شود. از وقتي که مادر احساس کرد جواني اش به هدر رفته. از وقتي که ديگر حوصله ما را نداشت. از وقتي که اتاق خوابش را از پدرم جدا کرد. از وقتي که يادش مي رفت براي بچه هاي خسته و گرسنه اش غذا بپزد. از وقتي که ديگر به درس و مشقمان نمي رسيد. از وقتي که خريد لوازم آرايش بزرگ ترين تفريحش شد. از وقتي که همسايه ها مادرم را با اميرعلي ديدند. از وقتي که رفت و آمد به ظاهر مخفيانه اش را به پدرم گزارش دادند. تا وقتي که وسايلش را جمع کرد و بي توجه به گريه ها و التماس هاي من رفت. تا وقتي که سامان به خاطر اين ننگ خودش را کشت. تا وقتي که خانواده پويا مرا يکي عين مادرم دانستند و حاضر به وصلت با دختري که مادري همچون من داشت، نشدند. تا وقتي که از شدت سرشکستگي مجبور به ترک محله آبا و اجدادي پدرم شديم. تا وقتي که پدر از پا در آمد. تا وقتي که من سراسر نفرت شدم. تا وقتي که من عوض شدم. تا وقتي که با فدايي و امين، دوستان صميمي سامان، و پريسا که همچنان به صورت مخفيانه با من در ارتباط بود، نقشه ام را مطرح کردم. تا وقتي که پله هاي ثبت احوال را هزار بار بالا و پايين کردم و آخر به زور پارتي بازي هاي امين، نام فاميلي ام را تغيير دادم. تا وقتي که روزها و شب ها توي آزمايشگاه مي مانديم و روي فرمول هاي نيمه کاره سامان کار مي کرديم. تا وقتي که من مال و اموال باقيمانده از پدرم را فروختم و ساختمان شرکت را خريدم. تا وقتي که امين مجوز فعاليت شرکت داروييمان را گرفت. تا وقتي که مهره ها را چيدم و بازي را شروع کردم. تا وقتي که اميرعلي احتشام را ديدم و فهميدم که مادرم گول ظاهر فريبنده اش را خورده. تا وقتي که اميرحسين را ديدم و براي رسيدن به اهدافم برايش نقشه کشيدم. تا وقتي که براي اولين بار با او بودم. تا وقتي که به پزشکي قانوني رفتم و با چند قطره اشک، دل پزشک را به درد آوردم و عليه اميرحسين شکايت کردم. تا وقتي که استانبول رفتيم. تا وقتي که دلم برايش لرزيد. تا وقتي که محاسباتم در مورد خودم و احساساتم غلط از آب در آمد. تا وقتي که فهميدم بي امير ديگر نمي توانم. تا وقتي که فهميدم آوا، خواهر من است! يکي مثل من، بدبختي مثل من. تا الان ... تا امروز ...
بازي تمام شد. امروز بازي را تمام کردم. شاه سفيد را مات کردم. از صفحه بازي بيرون انداختم. آشيانه اي که روي استخوان هاي پدر و برادرم ساخته شده بود، ويران کردم. يک تنه، تنهايي، با پرداخت بهايي گزاف و غير قابل جبران! با از دست دادن عشقم، همسرم، پدر بچه ام. با فروختن روحم به شيطان و رو برگرداندن از خدا!
هوا را به درون ريه هايم مي کشم و تنها، قدم مي زنم و زمزمه مي کنم:
گيرم که باخته ام!
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد.
شوخي که نيست، من شاه شطرنجم!
تخريب مي کنم آن چه را که نمي توانم باب ميلم بسازم.
آرزو طلب نمي كنم، آرزو مي سازم.
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني
من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني.
زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان، کوتاه تر از قد من باشد!
زانو نمي زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند!
« مـــن زانــــو نمــي زنــــم! »
پاسي از شب گذشته که به خانه مي رسم. خانه اي که نمي دانم هنوز مال من هست يا نه! خانه اي که در تاريکي محض فرو رفته. کليد مي زنم و جا مي خورم؛ از ديدن انساني که بيشتر به روح شباهت دارد. کسي که از لحاظ علم ژنتيک، مادر من است! روي مبل نشسته، در تاريکي. پوزخند مي زنم.
romangram.com | @romangram_com