#شاه_شطرنج_پارت_253

رو به پنج مرد حاضر در محضر مي کنم و مي گويم:
-ببينين آقايون، من سالم و سلامتم. موقع رد شدن از خيابونم خيلي احتياط مي کنم. پس شاهد باشين. اگه اتفاقي واسم افتاد اين آقا مقصره.
برگه مي افتد. دستش را روي قلبش مي گذارد. صداي عصبي محضردار را مي شنوم.
-بفرماييد آقا. کاري داشتين؟
رد نگاهش را مي گيرم. چشمان به خون نشسته اميرحسين اولين چيزي است که مي بينم. دستم را به پيشاني ام مي کشم. امير حسين جلو مي آيد؛ خيلي نزديک. بوي ديوان را نمي شنوم. انگار عزراييل سراغ خودم آمده. نگاهم مي کند. هيچ خنده اي در چشمش نيست. فکش منقبض است. صورتش گلگون است. زمزمه مي کنم:
-امير!
دستش را بالا مي برد. چشمانم را مي بندم. منتظر ضرب سيلي اش مي شوم اما نمي زند. چشم باز مي کنم. دستش را پايين مي آورد. سرش را تکان مي دهد و، درست جلوي پايم، تف مي اندازد.
صداي افتادن جسمي به گوش مي رسد. هياهو مي شود. يکي داد مي زند:
ـ آمبولانس خبر کنين.
پلک مي زنم؛ اميرحسين را مي بينم. پلک مي زنم؛ ديگر نمي بينمش!
پشتم را به ديوار مي زنم. وزنم به يک باره به اندازه صدها کيلو اضافه شده است. به گفتگوي مرد امدادگر و اميرحسين گوش مي دهم.
-پدرتون سابقه ناراحت قلبي داشته؟
-تا اون جايي که من مي دونم نه ولي مشکل فشار خون داشت. اين اواخر به زحمت و با چند نوع داروي مختلف کنترلش کرده بودن.
به چهره قرمز و بيهوش اميرعلي نگاه مي کنم و خوني که همچنان از دماغ و گوش هايش بيرون مي زند. ديدن خون مشمئزم مي کند. دستم را جلوي دهانم مي گيرم و سعي مي کنم با قورت دادن آب دهانم از بيرون زدن محتويات معده ام جلوگيري کنم. ضعف بدي که وجودم را در برگرفته بيشتر در پاهايم نمود دارد. دوباره به اميرعلي نگاه مي کنم. مايع لزج سياه رنگ کف سالن را آغشته کرده. به امير حسين نگاه مي کنم. صورتش به شدت درهم و گرفته است. کمک مي کند تا پدرش را روي برانکارد بخوابانند و همراه آن ها از در خارج مي شود. بدون کوچکترين توجهي به من! من هم مي روم. مي بينم که توي آمبولانس گذاشتنش. مي بينم که امير به سمت زن فروريخته اي که همچنان کنار خيابان نشسته مي رود و بازويش را مي گيرد و کمکش مي کند که توي ماشين بنشيند. باز هم بي توجه به من پايش را روي گاز مي گذارد و مي رود.

romangram.com | @romangram_com