#شاه_شطرنج_پارت_252
به رويش لبخند مي زنم.
-آخي، عزيزم. اشکال نداره. تمام تلاشت رو بکن.
خون تمام صورتش را در بر مي گيرد. مشت گر کرده اش را نشانم مي دهد و مي گويد:
-نابودت مي کنم! حالا مي بيني.
بلند مي خندم.
-گفتم که، تلاشت رو بکن.
چند قدم نزديکش مي شوم. دوباره شيطان را توي وجودم حس مي کنم. خنده از لبم نمي رود. شمرده و سليس مي گويم:
-گيرم منو از زندگي اميرحسين انداختي بيرون، بچش رو چي کار مي کني؟
چشمانش تا آخرين حد گشاد مي شود. دوباره رنگش مي پرد. صدايش ضعيف و ضعيف تر مي شود.
-دروغ ميگي.
برگه آزمايش را از کيفم بيرون مي آورم و جلوي پايش مي اندازم.
-بخون. داري پدربزرگ ميشي.
با دست هاي لرزان برگه را برمي دارد. روي سرش مي ايستم؛ درست مثل فرشته عذاب، با چشم هايي که آتش دارند، با دستي که داس دارد.
-ببين. هيچ راهي واسه خلاصي از دستم نداري. مگه اين که منو بکشي.
romangram.com | @romangram_com