#شاه_شطرنج_پارت_251
مرد صدايش را بالا مي برد.
-يعني چي خانوم؟ مسخره کردي؟
شناسنامه را از دستش مي گيرم و صفحه دوم را باز مي کنم. اميرعلي کنارم مي ايستد. نشانش مي دهم.
-انگار راست ميگه.
شناسنامه را نزديک صورتم مي گيرم.
-چه جالب!
از دستم مي قاپدش. در کسري از ثانيه، رنگ ميت مي گيرد. روي نوک پايم مي ايستم و توي شناسنامه سرک مي کشم.
-اميرحسين احتشام؟
مي خندم.
-واي چه با حال! تو پدر شوهرم بودي و من نمي دونستم؟
حواسم پي لرزش دستانش مي رود. صاف مي ايستم و آه مي کشم.
-چه بد! پس قضيه کنسله. حيف شد. البته واسه من بدم نيست. به هر حال گنج اصلي اميرحسين بود. تو که چيز زيادي نداري!
شناسنامه را از دستش در مي آورم. روي صندلي مي نشيند. هر لحظه ممکن است سکته کند. با لذت نگاهش مي کنم. دستش را روي دهانش مي گذارد و مي گويد:
-نمي ذارم. طلاقت رو مي گيرم. محاله بذارم رو مال و اموال ما چمبره بزني.
romangram.com | @romangram_com