#شاه_شطرنج_پارت_250

-اومدم جونت رو بگيرم!
يقه اش را رها مي کنم. با نفرت دستم را به لباسم مي مالم و پله هاي محضر را بالا مي روم!
احتشام با اضطراب منتظرم نشسته. مرا که مي بيند نفس راحتي مي کشد. سريع به سمتم مي آيد و زير گوشم مي گويد:
-فکر کردم نمياي.
شالم را جلو مي کشم.
-ترافيک بود.
روي صندلي مي نشينيم. عاقد شناسنامه هايمان را مي خواهد. با لبخند به دستش مي دهم و دوباره مي نشينم. عاقد شناسنامه را مي گشايد. اخم هايش در هم فرو مي رود. صفحه اول را باز مي کند. به من نگاه مي کند. صفحه دوم را باز مي کند. به من نگاه مي کند. چند بار زير و رويش مي کند. بعد با تعجب و عصبانيت رو به احتشام مي گويد:
-اين خانوم که متاهله.
برق از چشم اميرعلي مي پرد.
-چي؟
سرش را مي چرخاند.
-اين چي ميگه؟
شانه هايم را بالا مي اندازم و بلند مي شوم.
-جدي مي گين حاج آقا؟ مگه ممکنه؟

romangram.com | @romangram_com