#شاه_شطرنج_پارت_249
تنه درخت را چنگ مي زنم. فرو رفتن پوسته هايش را در زير ناخنم حس مي کنم اما نگاهم را از زن نمي گيرم. او هم براي ايستادن به ديوار پناه برده. اين همه چاقي و بدلباسي باورم نمي شود. عجز و بدبختي از تمام حرکاتش پيداست. چشمم را چند بار باز و بسته مي کنم. دلم تير مي کشد. سرم را رو به آسمان مي گيرم. مي خواهم حرف بزنم، نمي شود. خيابان را بررسي مي کنم. خلوت و آرام است. جلو مي روم. تعادلم به هم مي خورد. خودم را نگه مي دارم. موبايلم زنگ مي زند. جواب نمي دهم. جلو مي روم. چشمانش را بسته و به ديوار تکيه داده. رو به رويش مي ايستم. خداي من! اين همه چين و چروک، براي زني به سن او؟ رنگ زردش خبر از حال خرابش مي دهد. هنوز حضورم را حس نکرده. باز هم نگاهش مي کنم. کجاست آن همه زيبايي؟ چه بر سرش آمده؟ کو آن قد بلند؟ کجاست آن اندام مثال زدني؟ کو آن همه لوندي و دلبري؟ اين موجود مفلوک ... اين زن حقير ... اين زن ...
قدم ديگري برمي دارم. با بي ميلي پلک هايش را مي گشايد. چقدر اين چشم ها برايم آشنا هستند. چقدر از رنگشان متنفرم. انگار اول نمي بيند ولي ناگهان ميخ صورتم مي شود! مي بينم که نفسش مي رود. مي بينم که تنش رعشه مي گيرد. مي بينم که لبش رنگ مي بازد! خون تا گلويم مي جوشد و بالا مي آيد. دهان باز مانده اش را به زحمت تکان مي دهد.
-تو ... تو کي هستي؟
مي خندم؛ بلند، پر صدا. سرم را جلو مي برم. صورت پر از لکش را کنکاش مي کنم و با صدايي که رنگ مرگ دارد مي گويم:
-نشناختي؟ منم، سايه. سايه واعظي. دختر حاجي واعظي.
علايم حيات يکي يکي از تنش رخت بر مي بندد. بيشتر نزديک مي شوم.
-بازم نشناختي؟ حق داري. خيلي بچه بودم وقتي که ولم کردي.
ناله مي کند.
-سايه! دخترم، عزيزم.
خنده رهايم نمي کند. دندان هايم را روي هم فشار مي دهم.
-نه انگار واقعا نشناختي. من دخترت نيستم. عزيزت نيستم.
صدايم ترسناک شده. انگار شيطان به جايم حرف مي زند.
-عزراييلتم!
زانوهايش خم مي شوند. به زمين مي افتد. روي پا مي نشينم و يقه مانتويش را چنگ مي زنم.
romangram.com | @romangram_com