#شاه_شطرنج_پارت_248
-اوکي هاني. سي يو.
از شدت غيظ دندان روي هم مي مالم و گوشي ام را توي جيبم مي گذارم.
کيفم را دنبال خودم مي کشم و وارد خانه مي شوم. خبري از اميرحسين نيست. صدايش مي زنم. جوابي نمي شنوم. به اتاق خواب مي روم. آن جاست. روي تخت نشسته و به صفحه شطرنج خيره شده. آخ! لعنت به من!سلامش مي دهم. نگاهم مي کند. در عمق چشمش چيزي هست. چيزي که لرزش زانوانم را شدت مي بخشد. آرام جلو مي روم. ظاهر آشفته ام را زير نظر دارد. انتظار دارم بپرسد، حرف بزند اما تنها مي گويد:
-يه دوش بگير. سر تا پات خاکيه.
بي حرف قبول مي کنم و به حمام مي روم.
شام را مي کشم و صدايش مي زنم. در سکوت مي خورد. دلم براي آ*غ*و*شش پر مي کشد. ظرف ها را نشسته رها مي کنم و کنارش مي نشينم. زمزمه مي کنم:
-ب*غ*لم کن.
حواسش پرت است اما دستانش را باز مي کند. با حسرت در آ*غ*و*شش حل مي شوم. سرم را روي قلبش فشار مي دهم. ضربانش کند و ضعيف است؛ برخلاف هميشه. نگاهش مي کنم و با التماس مي گويم:
-بخوابيم؟
چشمانش خندان نيستند. نيستند! نيستند!
نگاهش حرف دارد اما باز هم سکوت مي کند. نفسش را بيرون مي دهد. لبش را به پيشاني ام مي چسباند و زيرلب مي گويد:
-بخوابيم!
خيلي وقت است که بيدارم اما خودم را به خواب مي زنم تا امير برود. در که بسته مي شود، بلند مي شوم. تهوع بيچاره ام کرده. اهميت نمي دهم. صورتم را مي شويم. به زور و از ترس غش کردن، کمي کره و عسل مي خورم. آرايش مي کنم. ساعت را مي پايم. با بي قراري طول و عرض خانه را طي مي کنم. دوباره ساعت را مي پايم. به اتاق مي روم. صفحه شطرنج را نگاه مي کنم. خم مي شوم. شاه سفيد را از دور خارج مي کنم. راست مي ايستم. به صفحه نگاه مي کنم. خم مي شوم. با انگشت تلنگري به شاه سياه مي زنم. مي افتد. خاک مي شود! پوزخند مي زنم. شناسنامه ام را توي کيفم مي گذارم و از خانه بيرون مي روم!
ماشين اميرعلي مقابل ساختمان پارک شده. سمت مقابل مي ايستم. تمام تنم قلب شده و مي زند. چشم هايم مي سوزند. حالم بد است؛ خيلي بد. دستم را به تنه درخت مي زنم و به اتکاي آن سرپا مي مانم. انتظار کشنده است اما بالاخره به پايان مي رسد. زني گريان و دردمند، از محضر خارج مي شود.
romangram.com | @romangram_com