#شاه_شطرنج_پارت_256

سرش را پايين مي اندازد.
-ميرم سايه، ميرم. فقط ... فقط سامان ...
حرفش را قطع مي کنم.
-ها؟ دلت واسه پسرت تنگ شده؟ مي خواي بدوني کجاست؟
اشکش روي پارکت مي چکد؛ بي وقفه.
کيفم را باز مي کنم و تکه کاغذي بيرون مي کشم. چند کلمه مي نويسم و به دستش مي دهم.
-بيا اين آدرس سامانه، برو ببينش!
اول با ذوق کاغذ را از دستم مي گيرد اما با ديدن عبارت "بهشت زهرا قطعه ..." شوکه مي شود. با ناباوري نگاهم مي کند و "نه" ضعيفي از گلويش بيرون مي آيد. رو بر مي گردانم اما نشستنش روي زمين را مي فهمم.
-بابا هم همون دور و براست. خواستي برو يه سر بزن.
ناله مي کند.
-سايه ...
داد مي زنم:
-واسه من اداي مادراي داغدار رو در نيار. تو چه مي فهمي مادري چيه؟ اصلا تو چي از آدميت مي دوني؟ ها؟ چه مي دوني؟
عقده ها سرباز مي کنند؛ دانه به دانه!

romangram.com | @romangram_com